من و مرد در آینه

مرد تنها ، فقط با تصور یه تصویر توی آیینه ذهنش داره زندگی میکنه. محیط کاملا قهوه ای. مخاطب مرد توی آینه که هیچ وقت حرف نمیزنه. زندگی مرد توی آینه به یه لامپ توالت بستگی داره. خاموش بشه میمیره ....

من و مرد در آینه

مرد تنها ، فقط با تصور یه تصویر توی آیینه ذهنش داره زندگی میکنه. محیط کاملا قهوه ای. مخاطب مرد توی آینه که هیچ وقت حرف نمیزنه. زندگی مرد توی آینه به یه لامپ توالت بستگی داره. خاموش بشه میمیره ....

فوریه

مگه قرار نبود تصویری ازخودت توی آیینه دستشویی باشی؟ پس چرا تبدیل به چاه توالت شدی؟ یه چاه عمیق که هرکس از تجمع صفات خودش خسته شده باشه میاد روی تو بالا میاره! و همیشه بدترین و کثیف ترین شناخته میشی! مهربون بودن همیشه توهم ایجاد میکنه ... به قول اون آهنگ معروف خاکی باشی میشاشن روت فکر میکنن زمینه! شاید باید مثل خودشون باهاشون رفتار کرد... راست میگفت ... نباید به کسی رو داد ... فکر میکنه خیلی بالاست پا میذاره روی سرت ... حتی ممکنه کثافت کاری کنه روی سرت ... و این تقصیر خودته نه اونا ... اگر نمیخوای کسی توی صورتت بالا بیاره یا کثافت بزنه به سرت توی اون موقعیت قرارشون نده! اونا تقصیری ندارن ... ذات انسان همینه ... تو بشناس و درست رفتار کن! که بعدش نه عصبی بشی نه کثیف و نه حس مرگ بهت دست بده ... یا اینکه بخوای کل چاه رو روی توهم و توقعشون خالی کنی! 

ذهن انسان بسیار دینامیک و سیال هستش. هیچ ثباتی در ذهن وجود نداره. حتی تصاویری که دیده میشن یا اتفاقاتی که درونش ثبت میشه کاملا متغیر و سیال هستند. چون دائم درحال پردازش هستند و روی اجزای اون ماجرا داره تحلیل، پردازش و تغییر ایجاد میشه. هرچی بیشتر زمان بگذره، نسبت به اهمیت موضوع، اون سیستم بیشتر تغییر میکنه. مثال بارزش وقتیه که چند نفر از دوستان قدیمی وقتی بعد از مدتها دور هم جمع میشن خاطراتی که از یک اتفاق ثابت تعریف میکنن میتونه هیچ شباهتی به هم نداشته باشه. در واقع ذهن و ناخودآگاه برای قابل تحمل بودن شرایط میاد اون اتفاق رو جوری تحلیل میکنه اولا براش آشنا و تحلیل پذیر باشه و ثانیا براش قابل تحمل باشه. برای همین وقتی چند سال از یک فاجعه میگذره حرف هایی که شاهدان عینی درباره اون اتفاق میزنن قابل استناد نیست! 

این کار مغز خیلی به سیستم ساده سازی "سری فوریه" و "تبدیل گسسته فوریه" شباهت داره. به زبون خیلی ساده یعنی یک تابع بسیار پیچیده که اینجا یک اتفاق چند بعدی و پیچیده ست، در ذهن میاد به چندین لایه ساده تر و قابل شناسایی تر تقسیم بندی میشه تا هم قابل تحلیل باشه و هم قابل فهم. حالا اینکه این ساده سازی بر چه اساسی و الگوریتمی کار میکنه به ناخودآگاه اون فرد بستگی داره. یعنی به تمام اتفاقاتی که از منفی 9 ماهگی تا همین الان برای فرد افتاده و کلا "شناخت محیطی" فرد رو تشکیل داده. پس یه چیز کاملا شخصی و اختصاصی هستش! این ساده سازی بر اساس همون "تبدیل گسسته فوریه" از روی شناسایی ماکسیمم ها و به قولی "پیک" ها یا قله های اون تابع این کار رو انجام میده. یعنی ذهن ما بر اساس چیزهایی که براش قله به حساب میاد و براش مهمه میاد این ساده سازی رو انجام میده که باز هم یک چیز کاملا شخصی و بر اساس شناخت محیطی اختصاصی خودشه. برای همینه که در کسری از ثانیه، خروجی  ساده سازی های انجام شده توسط شاهدان یک اتفاق ثابت کاملا با هم فرق دارن و اگر این ساده سازی ها رو باز بخوان با هم ترکیب کنن توابع کاملا متفاوتی ایجاد میشه!! خیلی جالبه!! بعد از این ساده سازی بر اساس کاربرد قشنگتری از همون تبدیل گسسته فوریه، ذهن میاد چندین هزار بار اون اتفاق رو بر اساس همون اوج و فرود های ساده سازی شده و آشنا باز بینی و تحلیل میکنه و در نتیجه الگویی در میاره که قسمت های بسیار برجسته و متمایزی در اون وجود داره. و باز هم به دلیل اینکه الگوریتم این جداسازی هم شخصی و ناخودآگاه هستش، الگوهای برجسته شده از اتفاق ثابت در ذهن شاهدان عینی متفاوت هست و میتونه خیلی از هم دور باشه. و این تحلیل و پردازش ها کاملا وابسته به زمان هستند یعنی ممکنه بعد از گذشت چند وقت بیان قضیه کاملا متفاوت و حتی متضاد باشه!! باز هم خیلی جالب و هیجان انگیزه!!!

بعد از این ساده سازی، بر اساس همون الگوریتم شناخت محیطی این جنبه های ساده سازی شده و برجسته شده تحلیل و پردازش میشن و ازشون ارتباط ها و الگوریتم های جدیدی به وجود میاد و ثبت میشه تا فرد به نظر خودش فهمیده باشه چه اتفاقی افتاده و اون اتفاق جوری به نظرش بیاد که براش قابل تحمل و قابل قبول باشه. در نتیجه این تغییرات و پردازش ها نظر شخصی اون فرد درباره اون اتفاق ایجاد میشه. برای همینه که ممکنه به تعداد افراد شاهد یک اتفاق ثابت و یکسان، ما گزارش اتفاق کاملا متفاوت داشته باشیم. برای همینه که عموما بعد از یک حادثه همه دنبال مقصری در بیرون از خودشون میگردند تا بتونن همه چیز رو به اون نصبت بدن و قضیه رو جوری تحلیل کنن که براشون دوست داشتنی و قابل تحمل و بی دردسر باشه و اگر خواستن به بقیه بگن خطری خودشون رو تهدید نکنه و تقریبا تمام تقصیر ها گردن کس دیگری باشه! 

حقیقت این وسط چیه؟ یه بحث خیلی خیلی بزرگ هست درباره تعریف حقیقت. بعضی ها میگن حقیقت چیزیه که من میبینم پس اگر من چیزی رو نبینم اصلا وجود نداره. بعضی ها میگن حقیقت چیزیه که در تمام جهان یکسان هستش و دستخوش فیلترهای شخصی آدمها نمیشه ... در واقع هیچ کس درک درستی از حقیقت نداره چون انقدر ابعادش گسترده ست که نمیشه راحت ساده سازی و تحلیلش کرد. و نمیشه در مورد هیچ چیزی قطعی حرفی زد. ما خیلی خیلی صادقانه بخوایم حرف بزنیم باید بگیم از نظر شخصی ما و بر اساس شناخت محیطی ناخودآگاه ما، تعبیری که از چیزی داریم چیه!! و این تعبیر میتونه خیلی از حقیقت فاصله داشته باشه. همین! و اگر بخوایم صادقانه و درست رفتار کنیم شاید بهتره بر اساس قضاوت هایی که ناشی از این تحلیل و پردازش ناقص هستن کاری انجام ندیم و همیشه درصد بالایی برای اشتباه فردی در نظر بگیریم تا احساس های منفی بهمون حمله نکنن و ما رو مجبور نکنن به کسی حمله کنیم تا خودمون آروم بشیم!