من و مرد در آینه
  
 
 
دی 1386
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30          
 
آرشیو

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
پنجشنبه 20 اردیبهشت 1386
در آغوش باد

نیگاش کن ترو خدا .... باز مبهوت واستاده داره منو نیگا میکنه .... خوب شد نه ؟ .... اینجوری هم میتونم کل هیکل بی ریختت رو ببینم ٬ هم خونه بزرگتر شد. .... تو هم از اون توالت اومدی بیرون ... چرا آقاهه این جوری برخورد کرد ؟ ..... یه جوری انگار دیوونم ... مگه چیه ؟ گیریم یکی بخواد ۸ متر و نیم دیوار سالن خونش رو آیینه کنه .... بهش میگن دیوونه ؟ ... ولی خیلی باحال شداااا .... جون میده واسه تمرین تآتر ... به قول دوستم خیلی سالن کم دراز بود حالا دراز ترم شد ...

ته سالن میشینم جای همیشگیم روی سنگای سفید و بی روح .... کنار پنجره ٬‌رو به کوه ... صدای نفسام رو میشنوم .... حتی صدای خوردن نور خورشید به کف سالن ... همه چیز سکون داره ... حتی هوای گندیده و سنگینی که اگه مجبور نبود بره توی ریه هات ازجاش تکون نمیخورد. پرده ای روی پنجره ها نیست.... انگار نشستی وسط آسمون .... این حالت نفسم رو تنگ میکنه ... با باز شدن پنجره کلی چیز هجوم میاره تو .... صدای خیابون ٬ پرنده ها ٬‌مردم ٬ باد ... یه باد گنده خودشو میندازه از پنجره تو ... انگار منتظر بود .... چشمام رو میبندم ... میذارم خوب صورتم رو لمس کنه .... توی موهام میپیچه و اونا رو از روی شونه هام بلند میکنه ... با یه نفس عمیق تا ته ریه هام میره و انگار قلبم رو تازه میکنه ... هوای بهار ..... بی اراده سرم به عقب میره .... چند قدم میرم عقب تر و دستام رو باز میکنم و باد رو در آغوش میگیرم ... لباسم رو در میارم تا باد همه تنم رو بپوشونه ....

توی عشق و حال خودم بودم که یه صدا از پشت سر به خودم آورد .... « چیکار داری میکنی !!!! » انقدر تو هوای خودم بودم که نفهمیدم دوستم اومده تو .... « این چه اوضاعیه !!!‌ ٬ چرا لخت شدی !!! » .... آخه داشت باد میومد ٬ خیلی حال داشت .... «‌ فکر کردی تایتانیک شدی !!! ٬ سرما میخوریا .... بیا ببین چی برات آوردم ........ »

اون داشت با شور و شوق حرف میزد و من هنوز گوشم به باد بود و روحم به تازگی بهار .... آروم باد رو بوسیدم و لباسام رو پوشیدم .....

پ.ن - این قسمت از خونه ما مشرف نداره ... میشه راحت هر کاری بخوای بکنی ....

 پ.ن ۲ - پنجره خونه ما از سقف تا زمینه .. انقدر کوچیک نیست ...


 
جمعه 14 اردیبهشت 1386
نرگس

 

زیبا ترین نوشته چیزیه که از قلب کسی بیرون میاد و وقتی زیبا تر میشه که اون طرف یه عزیز باشه . میتونم به جرات بگم چیزی که تونست بعد از چندین روز شاید هم چندین ماه لبخندی از قلبم به لبم بیاره این نظر بود که نرگس عزیز برام نوشت. مخصوصا جمله آخرش . عاشق این نوشته ام ....

{{ بی نهایت خسته ام، انگار کوهی روی من نشسته است. دلم می خواست زودتر برایت می نوشتم اما خستگی نمی گذاشت.
دو شب پیش داستان «سه سه» را می خواندم، پسر ۵ ساله ای که یک بار تصمیم گرفت خودکشی کند،‌ و نکرد تنها برای پیرمردی که به جای پدرش دوستش داشت. نمی دانم چرا بعد خواندن کتاب اشک هایم سرازیر شدند، شاید برای مرگ پیرمرد و زنده ماندن سه سه...
گاهی آدم ها نمی خواهند ادامه بدهند، ترجیح می دهند بمیرند. می فهمم. گاهی این تصمیم به زخمی می انجامد و ادامه باید داد. می دانی درد تصویر خوبی است،‌ یادم می ماند زنده ام و رنچ می کشم. تو خواسته بودی چیزهایی را تغییر دهی. تغییر هم رنج دارد، رنجی بسی بزرگتر از زخمی که بر دستت است. تمام تن آدم زخم برمی دارد، روح آدم، زنگارها تکه تکه کنده می شوند، جای‌شان خشک می‌شود و چیزی شاید مرهم می‌شود که نگندند، چیزی مثل امید به دیگرگون شدن... گاهی هم زخم‌ها می‌گندند، و تو آن‌ها را درمان باید کردن... تو می‌توانی حتا اگر لامپ آینه توالت خاموش‌ شود، می‌مانی... بنویس چیزی میان این واژه‌ها بوی زندگی می‌دهد... }}

نرگس عزیز نمیدونی با این نوشتت چیکار کردی ! کاشکی آلمان نبودی و میدیدمت !

 


 
چهارشنبه 5 اردیبهشت 1386
بال پروازم را شکستند ...

 

خوب ... چی شد ؟ ... هیچی ٬ فقط چند تا بخیه ٬ دو هفته بیمارستان ٬ یه پرونده مسخره ٬ بی حسی جالب کف دست ٬ سوزش وحشتناک جای بخیه که قراره چند وقت دیگه بکشن ... همه چی خراب شد .

حماقت پسر همسایه که همیشه از پنجره توی اتاقم رو دید میزنه ٬ رابین هود بازی باباش ٬ پوسیده بودن در که زود شکست ٬ آشنایی همسایه با کمک های اولیه ٬ ... ٬ .... ٬ .... همه دنیا انگار دست به دست هم نمیذارن من راحت بشم . آدم های احمق ...

امروز صبح از بیمارستان آزاد شدم ... به اولین کسی که گفتم نرگس بود ... مثل خودمه ٬ سختی زیاد کشیده ... میگن نباید تنها باشم ٬ انگار خودم میخوام تنها باشم ... یکی از دوستام اومده پیشم ... هنوز سرگیجه دارم و ضعف. همش خوابم میاد. . . خودم هم نمیدونم چرا مینویسم ؟ سیمین میگه خود نماییه ولی من نمیخوام خود نمایی کنم ! میگه اگه واقعا میخواستی این کار رو بکنی چرا جار زدی ؟ چرا اینجا نوشتی ؟ ... نمیدونم ... هرچی بود برای خود نمایی نبود .

باز هم من رو کشوندن قاطی خودشون توی لجن زار ... چی میشد بذارین برم ؟ ... مگه من چقدر تحمل دارم ؟

دکتر میگه خودت رو پیدا کن ... :)) برو بابا ... من خودم رو توی آیینه هم نمیشناسم ... خودت رو پیدا کن ... :| ...

باز هم سلام آیینه کثیف و خاکی ... اون کیه توی تو ؟ آدم جدید آوردی ؟ ... آها یادم نبود ٬ قبلیه رو کشتم ... این رو هم ...

چرا بارون نمیاد ؟‌!!!  .....

 پ.ن.           وقتی توی بد ترین حالت عمرت داری از سرگیجه و حالت تهوع و کلافگی میمیری٬ یه صدایی هم توی گوشت مثل صدای موج نوسانی داره میپیچه ٬‌همه چیز داره محو میشه ٬ اون وقت یه صدای بلند تکونت میده ٬‌فکر میکنی این هم از عوارضشه. بر میگردی سمت در و یه هیکل میبینی که واستاده داره با تعجب نیگات میکنه . عزراییله ؟ پس چرا انقدر زشته ؟ عزراییل هم مگه پیژامه و زیر پوش میپوشه ؟ ... و قبل از اینکه بفهمی این عزراییل همسایه روبروییته ٬ به جای اینکه کار مفیدی بکنه میزنه زیر گوشت که جمع جمیع احوالت کامل بشه. بعد هم برای اینکه خونت بند بیاد ساعدت رو میزاره زیر زانوش و ۲۰۰ کیلو عظمت رو میندازه روش. اون موقع هستش که نه به خاطر خون ریزی بلکه به خاطر درد بیهوش میشی. بعد هم بهت میگن که باید ازش ممنون باشی. هنوز هم از ریختش که فکر میکنه بزرگترین قهرمان دنیاست حالم به هم میخوره. عوضی . اگه ۵ دقیقه دیر تر رسیده بود الان داشتم با بابام تو جهنم یه قل دو قل بازی میکردیم . حیف شد .. .

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 11330


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
مرد تنها ، فقط با تصور یه تصویر توی آیینه ذهنش داره زندگی میکنه. محیط کاملا قهوه ای. مخاطب مرد توی آینه که هیچ وقت حرف نمیزنه. زندگی مرد توی آینه به یه لامپ توالت بستگی داره. خاموش بشه میمیره ....
شناسنامه کامل من...