من و مرد در آینه
  
 
 
دی 1386
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30          
 
آرشیو

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
پنجشنبه 24 اسفند 1385
من ... کیستم ؟ !!

تازه دارم میفهمم آدم خودش باشه چقدر سخته ! یعنی وقتی توی آینه نگاه میکنه خودش رو ببینه ٬ نه یکی دیگه ٬ یه غریبه ... ولی من هنوز هم دوست دارم باهاش حرف بزنم !

ببین آقای محترم ! تو دیگه تو نیستی ٬ تو من هستی یعنی من تو هستم ! لطفا هرچی من میگم تکرار نکن! خوب برای اینکه مطمان بشی یه آزمایش میکنیم ! من میزنم توی گوش خودم ٬ اگه صورت تو هم سرخ شد یعنی تو من هستی ٬ اگه نشد یعنی تو من نیستی. ........... دیوونه گفتم من میزنم ٬ تو چرا زدی ؟ من میزنم تو نیگا کن ! .......... داری کفرم رو در میاری ! فکر نمیکردم انقدر احمق باشی !

خوب حالا من کی هستم ! جواب بسیار سختیه ! اسمم رو نمیگم چون ممکنه مسخره کنین ! در مورد خانوادم هرچی گفتم راست بود جز اینکه تا حالا ازدواج نکردم ! اون ماجرای سیدی و اینا حقیقت داشت و تا خاستگاری هم کشید ولی با دیوونه بازی که من اونجا در آوردم باید خیلی از دخترشون سیر شده باشن که میدادنش به من ! در مورد رشته دانشگاهیم دروغ نگفتم ٬ در مورد اون دختری که دوستش داشتم هم دروغ نگفتم ٬ فقط مشکل من این بود که اون قبل از اینکه بیاد دانشگاه با پسر عموش نامزد کرده بود ! شاگرد اول هم نیستم٬ همیشه با ۱۲ - ۱۳ پاس کردم و یه ترم هم مشروط شدم.

پدرم نقاشی رو حرام میدونست ! نمیدونم چرا ! از بچگی اگه میفهمید ما نقاشی کردیم به بدترین وضعیت ممکن تنبیه میکرد ! این باعث شد من عاشق نقاشی بشم. از هر چیزی نقاشی میکردم. هنوز هم میکنم. بزرگترین عشق من نقاشی از آدم هاست. برای این عشق هم بهای زیادی دادم. بهترین دوستام دانشجوهای دانشکده هنر هستن. آدم هایی که انقدر توی این کار فرو رفتن که هیچ چیزی براشون مهم نیست جز نقاشی. یه بار یکیشون حاضر شد وسط کارگاه لخت بشه و فیگور بگیره تا بقیه ازش طرح بزنن! کار کمی نیست ! جلوی اون همه دختر و پسر که هم کلاسیت هستن و آبرو داری و ...  کاملا لخت بشی و بقیه هم انگار که یه مجسمه جلوشونه ازت طرح بزنن. اونا کسایی هستن که اصلا نگاه نمیکنن تو چطور هستی یا چطور بودی٬ تو رو برای خودت و روحت میخوان!  خیلی جدی قصد دارم برای فوق برم هنر بخونم. چه رشته ای مهم نیست ٬ فقط میخوام بین اونا باشم. چگوارا هم ترکیبی بود از ظاهر یکی از دوستام به اسم ایمان و یکی از نقش های خودم.

توی یه آپارتمان زندگی میکنم. گاهی چند تا از همون بچه های هنر میان پیشم و اگه بشه چند وقت پیشم میمونن که تنها نباشم. گاهی هم با خودشون مدل برای نقاشی میارن که یه بار نزدیک بود کار دستمون بده !

از لطف پدرم که میخواست روی پشت بوم به خاطر اینکه شیلنگ کولر رو پاره کرده بودم با دستای بزرگش حسابی نوازشم کنه ٬ از ترس اون نوازش ها نفهمیدم کدوم طرف فرار کنم و از اون بالا افتادم پایین. یکی از پاهام انقدر آسیب دیده بود که هیچ وقت خوب نشد و مجبور شدم برای همیشه همراهی داشته باشم به اسم عصا ! از این اسم متنفرم ! این بود که  من چیزی به نام اعتماد به نفس رو گم کردم٬ از بقیه جدا شدم و مورد تمسخر قرار گرفتم. هیچ کس من رو نمی پذیرفت. از خودم بدم میومد و هیچ وقت نخواستم خودم باشم. هنوز هم نمیخوام. این قضیه با مسخره شدن اسمی که باز هم پدرم برام انتخاب کرده بود ! همراه شد و نتیجه این شد که میبینین. هنوز هم دوستام فکر میکنن اسم من امیرعلی هستش. حق دارم عاشق پدرم باشم و هر شب براش فاتحه بفرستم ؟!!!

فکر کنم همه چیز رو گفتم ! باور کنین خیلی سخت بود. اگه باز هم چیزی هست که باید بگم بگین . اینا اسرار بود که دیگه نمیخوام ازشون فرار کنم.

کسی راهی برای خواب ندیدن سراغ نداره ؟

 


 
پنجشنبه 17 اسفند 1385
دلقک های من مردند ٬ دیگر من ماندم و خودم ...

نمیدونم چه مرگم شده . دارم دیوونه میشم. مغزم اصلا کار نمیکنه ... انگار یه چیزی نشسته روی سرم و داره سنگینی میکنه . تمام ذهنم خالی شده ! ازهمه بدتر اینکه از هیچ کدوم از شخصیتهای ذهنی که ساخته بودمشون نمیتونم استفاده کنم ! همشون دارن لو میرن چون دیگه یادم نمیاد هر کدوم چه جوری بودن . مغزم داره پوک میشه ! دیگه نمیخوام شخصیت پردازی کنم. نمیخوام دروغ بگم . نمیخوام کسی رو بذارم سر کار.

میخوام برگردم . میخوام خودم باشم ! یک نفر . باورتون میشه از وقتی فقط خودم هستم ( سه  - چهار روزه )‌ تازه دارم خودم رو کشف میکنم. تا حالا از خودم فرار میکردم و پشت نقابهای مختلف خودم رو پنهون میکردم . دیگه خود واقعیم رو گم کرده بودم. حالا تازه دارم خودم رو میبینم.

میخوام برگردم و به کمک نیاز دارم . لطفا کمکم کنین و تنهام نذارین. اگه تنها بمونم باز برمیگردم و چهره پردازی میکنم و نقش بازی میکنم. من هیچ وقت نتونستم باور کنم که با  چهره واقعیم میتونم با دیگران ارتباط برقرار کنم. من به کمکتون نیاز دارم. باز هم دوست ندارم شناخته بشم و یا از نزدیک با کسی آشنا بشم. فقط میخوام تنها نباشم. همین.

تا حالا حدود دوازده تا نقش رو بازی میکردم. گاهی در یک زمان جای چهار یا پنج نفر هم زمان با چهار پنج نفر چت میکردم. این کار برام لذت بخش بود و میتونستم از واقعیت تلخ خودم بودن بیرون بیام. کارایی که دوست داشتم بکنم یا شخصیتهایی که دوست داشتم داشته باشم رو بازی میکردم. این وسط کارایی مثل هک و ترسوندن دیگران باعث میشد احساس قدرت کنم. من از خودم هیچ اعتماد به نفسی ندارم و همیشه ضعیف بودم ولی پشت نقابهای دیگه خوب بودم !

نمیدونم چرا دیگه نمیتونم نقش بازی کنم. شاید دیگه نمیخوام . دیگه خسته شدم !  

هرچی بودم و هر کاری کردم دیگه نمیخوام ادامه بدم چون مغزم داره میترکه ٬ چون پشیمونم و میخوام خودم باشم. باز هم میگم ازتون میخوام که تنهام نذارین. من صادقانه میخوام باز هم اینجا ادامه بدم چون نمیخوام تنها باشم. دارم خودم رو پیدا میکنم ولی اگه تنها باشم نمیتونم !


 
سه شنبه 8 اسفند 1385
جایی دیگر ...

 

کوله بارم را بر دوش گذاشتم و در منزلی دیگر سکنی گزیدم. آیا دیگر خواهی یافت مرا در تو در توی این کوچه های تنگ و تاریک و کثیف ! شاید گوشه دیواری نیمه فروریخته یافتی مرا که در جامه گدایان کنار سگی خفته ام! خدا را نیازار مرا ٬ بگذار رهگذران بیاندیشند که این گونه ام و این من هستم ! نقابم را برندار و برو !

 

من کی هستم ؟ نمیدونم ! برام اهمیتی نداره. برای هیچ کس اهمیتی نداره .
هیچ وقت باورم نشد اسمی که توی شناسنامه دارم مال منه ، همیشه خندم میگرفت . وقتی جلوی آینه می ایستم نمیدونم اون که توی آینه هست کیه !
اون هم نمیدونه من کی هستم ! گاهی طغیان میکنه و آینه رو میشکنه. گاهی نمیشه جلوش رو گرفت !

راستی ! همه نقاشیای اینجا مال خودم بود ! چگوارا هم یه جنبه وجودی خودم بود . :)‌

بدرود ...


 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 11334


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
مرد تنها ، فقط با تصور یه تصویر توی آیینه ذهنش داره زندگی میکنه. محیط کاملا قهوه ای. مخاطب مرد توی آینه که هیچ وقت حرف نمیزنه. زندگی مرد توی آینه به یه لامپ توالت بستگی داره. خاموش بشه میمیره ....
شناسنامه کامل من...