
تکون نخور دیگه ! میبینی٬ توی این دنیا به این بزرگی شاید کمتر چیزی باشه که دل آدم رو ببره. بچه بودیم دلمون برای یه اسباب بازی یا بیرون رفتن میرفت٬ حالا که میگن بزرگ شدیم دلمون برای بزرگترین چیزا. یککم دیگه صبر کنی تموم میشه ! تازه وقتی دلت برای چیزی رفت تازه میفهمی چقدر دلت کوچیکه و تنگه. بیا تموم شد ! میمیری بذاری این ریشای زشت رو از صورتت بتراشم. هنوز هم با ترس این کار رو میکنی و در رو قفل میکنی نکنه ....
یکی از معدود دلخوشی های من توی زندگی گند و لجن زده دختر کوچولوی خواهرمه. عاشقشم٬ میمیرم براش. وقتی بدن کوچیک و باریکش رو میندازه توی بغلم و خودش رو لوس میکنه دنیا برام تازه میشه. دیگه به هیچ چیز جز خندوندن این عشق ناز و ظریف فکر نمیکنم. انقدر دوسش دارم که وقتی چند کیلومتر پیاده میرم براش از ته کوچه پس کوچه های بازار از عمه سادات لواشک ترش بگیرم ٬ تمام راه فقط لبخند میزنم و شادم. عمه سادات یکی از خواهر های حاجیه که همیشه خدا لواشک داره٬توی فامیل معروفه به مهربونی و صفا. لواشکاش ترش نیست ٬اسیدیه. یه تیکه کوچیکش انقدر ترشه که تا مغز آدم رو میلرزونه. (دهنم آب افتاد ). از در خونه خواهرم که میرم تو با شور خاص خودش میپره دور گردنم و دیگه هم پایین بیا نیست. میشینیم با هم روی زمین شعر میخونیم و لواشک ترش دهن هم میذاریم و بازی میکنیم. یه بار یه تیکه گذاشتم دهنش٬ چشماش رو محکم بست و دهنش رو جمع کرد و لباش غنچه شد. کیه که بتونه تحمل کنه و اون لبای کوچولو رو نبوسه ؟ تا بوسیدمش تندی چشماش رو باز کرد و لب پایینش رو گزید و زد پشت دستش : (( اوا خاک عالم ...... مرتیککه خجالت نمیکشیییی ؟ تو رووووز روشن دختر مردم رو ماچ میکنییییی ؟ بذاااااار الان مییییگم ( یه نفس عمیق ) آقا مراد (باباش) بیاد پوستت رو بکنه .... خودت مگه خار-مار نداریییییی ؟ )) سرم رو انداختم پایین که مثلا خجالت کشیدم. سرش رو کج کرد که ببینه چیکار میکنم. با دستای کوچولوش سرم رو کشید بالا : (( بیا بیا ٬ حالا این دفعه اشکالی نداره. ( انگشت اشارش رو برد بالا) ولی دیگه نبینم از این کارا بکنیاااااااا ! اگه خواستی بگو خودم ماچت میکنم !! دیگه چرا دزدکی ماچ میکنی ! )) این موجود کوچولو که بهش میگن انرژی اتمی همچین دل من رو برده که ترکان خان یغما را . شب هم باید تا دیر وقت بمونم که خوابش ببره و آروم برم بیرون که اگه بیدار بشه و ببینه دارم میرم محله رو با سر و صداش خراب میکنه. یه مدت میخواستم بیارمش پیش خودم٬ دیدم اصلا نمیتونم از یه بچه مراقبت کنم.
صبح جمعه خواستم برم پیشش دیدم چگوارا زود تر از من حاضره! - کجا ؟ =منم بیام ! میخوام ببینمشون٬ تنها هم نباشی اونجا !!!
قیافه عمه وقتی موجودی مثل اون رو دید خیلی باحال بود. همچین نیگاش میکرد که انگار تا حالا آدم ندیده. باز هم همون لبخند مسخره : (( سلام عمه خانم جان !! )) فکر نکنم تا حالا کسی به این اسم صداش کرده باشه. توی حیاط بزرگ عمه وقتی یه تیکه لواشک دادم چگوارا بخوره اولش خوب بود٬ یه دفعه شروع کرد به بالا پایین پریدن و سرش رو تکون میدادن. تمام صورتش برای چند دقیقه جمع بود. وقتی حالش بهتر شد اشک از چشاش میومد و سعی میکرد بخنده. بازم میخواست ! کلی هم ازش اضافه گرفت که داشته باشه. تا موقع رفتن هم هر چند وقت یه بار میدیدیم شروع میکنه به بالا پایین پریدن. سوژه خندس به خدا !
در رو با صدای خشک لولا باز کردم و قفل رو گذاشتم روی حلقه. کفشام رو در آوردم و رفتم تو. چگوارا بیرون در خشکش زده بود. فکر کنم میترسید. یه راست رفتم سراغ مادر. (( ببین این دور و اطراف یه دختر بچه هستش که گلاب و شمع میفروشه. بگو ۴ تا گلاب و ۳۰ تا شمع بیاره اینجا. خودش میشناسه. )) گالن آبی که کنار دیوار بود رو برداشتم و پرش کردم. (( سلام مامان٬ سلام داداش ٬ چاکر حاجی ... چطوری تو ؟ احوال آقا مراد ! .... )) اون ته گوشه دیوار یه سنگ کوچیک تر از بقیه هست . هیچ وقت نتونستم برم سراغش !! به اونجا که میرسم یه چیزی توی گلوم میترکه٬ چشمام تار میشه ٬ خیلی بخوام نزدیک بشم از حال میرم.
دختر بچه با کسیه بزرگی که دستشه میاد تو دم در وای میسته. گره رو سری کوچیک رنگی و خاکیش همیشه کجه. صورت خشک و بی روحی داره. عادت کرده به من میگه عمو . همه سنگا رو که با آب و گلاب شستم روی هر سنگی سه تا شمع میذارم . میرم کنار سنگ کوچولو میشینم روی زمین تا عصری که هوا نیمه تاریک میشه باهاشون درد دل میکنم. خودم رو سبک میکنم. چگوارا انگار تا حالا قبر ندیده. سه کنج دیوار نشسته و زل زده به زمین. دم دمای غروب دختر کوچولو با مادرش میان. دونه دونه شمع ها رو روشن میکنه. از این کار خوشش میاد. توی یکی از همین قبر های خانوادگی بهشون جایی دادن که زندگی کنن. دوتا پسر داره و سه تا دختر که این کوچیک ترینشونه. بغلش میکنم و همین طور که با مادرش حرف میزنم لواشک میذارم دهنش. با ملچ ملچ کردن خاصی اونا رو میخوره. خمس و زکات اجاره حجره حاجی رو نصف میکنم٬نصفش رو میدم به خانواده راننده مینی بوسی که با بی احتیاطی همه خانوادم رو ازم گرفت و نصفش رو میدم به این خانم. اونقدر نیست که بشه باهاش زندگی چرخوند ولی خودش کمکه. تا شب صبر میکنم ٬ نمیدونم چرا ! شاید دلم میخواد فرشته ی کوچولو خوابش ببره ... آروم در رو میبندم و قفل میکنم. اون تو هنوز نور آخرین ذره شمع ها سوسو میزنه.
تمام راه چگوارا نیمه مبهوت بود و آروم گریه میکرد. کسی ندونه فکر میکنه خانواده اون بودن. تو که تحمل نداشتی خوب نمیومدی... آدم انقدر احساسی! خونه که رسیدیم یه راست رفت تو اتاقش و زد زیر گریه. گیتارش رو برداشته بود آهنگ میزد و گریه میکرد. این مدلش رو دیگه ندیده بودیم ! عذاداری با آهنگ ! چند روز افسرده بود و ناراحت تا اینکه کم کم حالش خوب شد. جمعه پیش که میخواستم دوباره برم دیدم باز حاضر شده. گفتم عمرا اگه بذارم بیای. اونجا یه طرف ٬ جمع و جور کردن تو بعد از اونجا یه طرف. لبخند مسخره زد : (( میخوام بیام عمه جون رو ببینم !! خیلی دوستش دارم !! لواشک میخوام ! )) اگه شوهرش زنده بود آویزونت میکرد ! این عمهه هم انگار بدش نیومده !! یکی بیاد کمک ! آخرش میبینی شد شوهر عمه چگوارا ! خانم میشینه دوساعت که این ازش پورتری بکشه. یاد فیلم تایتانیک افتادم !! تازه به تفاهماتی هم در مورد رنگ کردن خونه رسیدن ! دفعه بعد میبینی سرخاب سفیداب هم زده ! جل الخالق !
|