من و مرد در آینه
  
 
 
دی 1386
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30          
 
آرشیو

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
پنجشنبه 26 بهمن 1385
زندگی .... چی ؟

تو خیلی بد بختی ٬ میدونی ؟ !! از صبح تا شب تنها کارت اینه که هر کاری من میکنم تو هم بکنی . اگه ادای یه آدم حسابی رو در میاوردی باز میشد یه کاریش کرد ... ببین اگه بخوای میتونی بری یه آدم جدید پیدا کنیااا ٬ من دیگه لازمت ندارم .... اصلا از خودم هم دیگه بدم میاد چه برسه به تو که تصویری .... نمیخوای ؟ به جهنم که نمیخوای .... همین جا بمون تا بپوسی .... بی لیاقت .....

زندگی .... چیه ..... برای چی زندگی میکنیم ؟ امید من توی زندگی چیه ؟ .... خونواده ؟ ( ندارم ) عشق ؟ ( ازش حد بگیری به صفر میل میکنه ٬ مساحت زیر نمودار مبهم و غ.ق.ق )‌ سرگرمی ؟ ( واژه مورد نظر در شبکه مغزی شما وجود ندارد )‌ دل خوشی ؟ (‌ ها ؟ )‌ دوست ؟‌ (‌ یه جسد متحرک که گاهی ازش یه صداهایی در میاد ! ارزش زندگی به خاطر اون به عنوان خطای دستگاهی از نمودار زندگی حذف میشه ! )‌ آینده ؟‌ ( سنگینی کوله بار گذشته خرابش کرده ! )‌ کار ؟ (‌ نیازی نیست )‌ علم ؟ !!!‌ (‌ کیلو چنده ؟ ) کمک به دیگران ؟ (‌ یککم برای انگیزه زندگی زیادی رابین هودیه ! )‌ دین و ایمون و خدا و ... ( وارد مثائل حساس و خطر ناک نشیم بهتره ! )‌ ..... پس چی ؟ هیچی ....

خب حالا به این نتیجه میرسیم که انگیزه ای برای زندگی ندارم ! چه غلطی بکنم ؟ افسرده بشم ؟ (‌هستم ٬‌بودم ٬ خواهم بود ! ) دیوونه بشم ؟ (‌ کم کم اونم میشم ! )‌ ..... میشه خود کشی هم کرد ..... جیگرش رو نداری ! تازه خودت رو بکشی که چی ؟ کلی خونه و زندگی رو به گند بکشی و کلی آدم رو زابه راه خودت بکنی که خیر سرت نمیخواستی زندگی کنی ؟!! تازه بعدش هم میان این چگوارای بدبخت رو به جرم قتل میبرن ... درست حسابی که نمیتونه حرف بزنه محکوم میشه و  .... خر بیار باقالی بار کن ! اون وقت اون دنیا به جای روزی یه بار روزی دوبار سرب داغ میریزن اونجات ! یکی برای خود کشی یکی برای کشتن بیگناه چگی ! این چگی هم الکی الکی میره بهشت ! از صبح تا شب از حوریا پورتری میکشه ! عقلش نمیرسه کار دیگه ای هم میشه کرد که ! همین یه کار رو بلده !

آگهی شماره ۲ :

فوری فوری ..............

به یک یا چند انگیزه قوی٬ نیمه قوی یا حتی ضعیف!  برای ادامه حیات نکبت بار دنیوی نیاز مندیم .

اگه انگیزه به ذهنتون نمیرسه ٬ راه حل بی انگیزه زندگی کردن رو بگین !

با سپاس ....

 


 
پنجشنبه 19 بهمن 1385
لواشک

 

تکون نخور دیگه ! میبینی٬ توی این دنیا به این بزرگی شاید کمتر چیزی باشه که دل آدم رو ببره. بچه بودیم دلمون برای یه اسباب بازی یا بیرون رفتن میرفت٬ حالا که میگن بزرگ شدیم دلمون برای بزرگترین چیزا. یککم دیگه صبر کنی تموم میشه ! تازه وقتی دلت برای چیزی رفت تازه میفهمی چقدر دلت کوچیکه و تنگه. بیا تموم شد ! میمیری بذاری این ریشای زشت رو از صورتت بتراشم. هنوز هم با ترس این کار رو میکنی و در رو قفل میکنی نکنه ....

یکی از معدود دلخوشی های من توی زندگی گند و لجن زده دختر کوچولوی خواهرمه. عاشقشم٬ میمیرم براش. وقتی بدن کوچیک و باریکش رو میندازه توی بغلم و خودش رو لوس میکنه دنیا برام تازه میشه. دیگه به هیچ چیز جز خندوندن این عشق ناز و ظریف فکر نمیکنم. انقدر دوسش دارم که وقتی چند کیلومتر پیاده میرم براش از ته کوچه پس کوچه های بازار از عمه سادات لواشک ترش بگیرم ٬ تمام راه فقط لبخند میزنم و شادم. عمه سادات یکی از خواهر های حاجیه که همیشه خدا لواشک داره٬‌توی فامیل معروفه به مهربونی و صفا. لواشکاش ترش نیست ٬‌اسیدیه. یه تیکه کوچیکش انقدر ترشه که تا مغز آدم رو میلرزونه. (‌دهنم آب افتاد ). از در خونه خواهرم که میرم تو با شور خاص خودش میپره دور گردنم و دیگه هم پایین بیا نیست. میشینیم با هم روی زمین شعر میخونیم و لواشک ترش دهن هم میذاریم و بازی میکنیم. یه بار یه تیکه گذاشتم دهنش٬ چشماش رو محکم بست و دهنش رو جمع کرد و لباش غنچه شد. کیه که بتونه تحمل کنه و اون لبای کوچولو رو نبوسه ؟ تا بوسیدمش تندی چشماش رو باز کرد و لب پایینش رو گزید و زد پشت دستش : ((‌ اوا خاک عالم ...... مرتیککه خجالت نمیکشیییی ؟ تو رووووز روشن دختر مردم رو ماچ میکنییییی ؟ بذاااااار الان مییییگم (‌ یه نفس عمیق ) آقا مراد (‌باباش) بیاد پوستت رو بکنه .... خودت مگه خار-مار نداریییییی ؟ ))‌ سرم رو انداختم پایین که مثلا خجالت کشیدم. سرش رو کج کرد که ببینه چیکار میکنم. با دستای کوچولوش سرم رو کشید بالا : (( بیا بیا ٬ حالا این دفعه اشکالی نداره. ( انگشت اشارش رو برد بالا) ولی دیگه نبینم از این کارا بکنیاااااااا !‌ اگه خواستی بگو خودم ماچت میکنم !! دیگه چرا دزدکی ماچ میکنی ! ))‌ این موجود کوچولو که بهش میگن انرژی اتمی همچین دل من رو برده که ترکان خان یغما را . شب هم باید تا دیر وقت بمونم که خوابش ببره و آروم برم بیرون که اگه بیدار بشه و ببینه دارم میرم محله رو با سر و صداش خراب میکنه. یه مدت میخواستم بیارمش پیش خودم٬ دیدم اصلا نمیتونم از یه بچه مراقبت کنم.

صبح جمعه خواستم برم پیشش دیدم چگوارا زود تر از من حاضره! - کجا ؟ =منم بیام ! میخوام ببینمشون٬ تنها هم نباشی اونجا !!!

قیافه عمه وقتی موجودی مثل اون رو دید خیلی باحال بود. همچین نیگاش میکرد که انگار تا حالا آدم ندیده. باز هم همون لبخند مسخره : ((‌ سلام عمه خانم جان !! ))‌ فکر نکنم تا حالا کسی به این اسم صداش کرده باشه. توی حیاط بزرگ عمه وقتی یه تیکه لواشک دادم چگوارا بخوره اولش خوب بود٬ یه دفعه شروع کرد به بالا پایین پریدن و سرش رو تکون میدادن. تمام صورتش برای چند دقیقه جمع بود. وقتی حالش بهتر شد اشک از چشاش میومد و سعی میکرد بخنده. بازم میخواست !  کلی هم ازش اضافه گرفت که داشته باشه. تا موقع رفتن هم هر چند وقت یه بار میدیدیم شروع میکنه به بالا پایین پریدن. سوژه خندس به خدا !

در رو با صدای خشک لولا باز کردم و قفل رو گذاشتم روی حلقه. کفشام رو در آوردم و رفتم تو. چگوارا بیرون در خشکش زده بود. فکر کنم میترسید. یه راست رفتم سراغ مادر. ((‌ ببین این دور و اطراف یه دختر بچه هستش که گلاب و شمع میفروشه. بگو ۴ تا گلاب و ۳۰ تا شمع بیاره اینجا. خودش میشناسه. )) گالن آبی که کنار دیوار بود رو برداشتم و پرش کردم. ((‌ سلام مامان٬‌ سلام داداش ٬‌ چاکر حاجی ... چطوری تو ؟ احوال آقا مراد ! .... ))‌ اون ته گوشه دیوار یه سنگ کوچیک تر از بقیه هست . هیچ وقت نتونستم برم سراغش !! به اونجا که میرسم یه چیزی توی گلوم میترکه٬ چشمام تار میشه ٬ خیلی بخوام نزدیک بشم از حال میرم.

دختر بچه با کسیه بزرگی که دستشه میاد تو دم در وای میسته. گره رو سری کوچیک رنگی و خاکیش همیشه کجه. صورت خشک و بی روحی داره. عادت کرده به من میگه عمو . همه سنگا رو که با آب و گلاب شستم روی هر سنگی سه تا شمع میذارم . میرم کنار سنگ کوچولو میشینم روی زمین تا عصری که هوا نیمه تاریک میشه باهاشون درد دل میکنم. خودم رو سبک میکنم. چگوارا انگار تا حالا قبر ندیده. سه کنج دیوار نشسته و زل زده به زمین. دم دمای غروب دختر کوچولو با مادرش میان. دونه دونه شمع ها رو روشن میکنه. از این کار خوشش میاد. توی یکی از همین قبر های خانوادگی بهشون جایی دادن که زندگی کنن. دوتا پسر داره و سه تا دختر که این کوچیک ترینشونه. بغلش میکنم و همین طور که با مادرش حرف میزنم لواشک میذارم دهنش. با ملچ ملچ کردن خاصی اونا رو میخوره. خمس و زکات اجاره حجره حاجی رو نصف میکنم٬‌نصفش رو میدم به خانواده راننده مینی بوسی که با بی احتیاطی همه خانوادم رو ازم گرفت و نصفش رو میدم به این خانم. اونقدر نیست که بشه باهاش زندگی چرخوند ولی خودش کمکه. تا شب صبر میکنم ٬ نمیدونم چرا ! شاید دلم میخواد فرشته ی کوچولو خوابش ببره ... آروم در رو میبندم و قفل میکنم. اون تو هنوز نور آخرین ذره شمع ها سوسو میزنه.

تمام راه چگوارا نیمه مبهوت بود و آروم گریه میکرد. کسی ندونه فکر میکنه خانواده اون بودن. تو که تحمل نداشتی خوب نمیومدی... آدم انقدر احساسی! خونه که رسیدیم یه راست رفت تو اتاقش و زد زیر گریه. گیتارش رو برداشته بود آهنگ میزد و گریه میکرد. این مدلش رو دیگه ندیده بودیم ! عذاداری با آهنگ ! چند روز افسرده بود و ناراحت تا اینکه کم کم حالش خوب شد. جمعه پیش که میخواستم دوباره برم دیدم باز حاضر شده. گفتم عمرا اگه بذارم بیای. اونجا یه طرف ٬ جمع و جور کردن تو بعد از اونجا یه طرف. لبخند مسخره زد : ((‌ میخوام بیام عمه جون رو ببینم !! خیلی دوستش دارم !!  لواشک میخوام ! ))‌ اگه شوهرش زنده بود آویزونت میکرد ! این عمهه هم انگار بدش نیومده !! یکی بیاد کمک ! آخرش میبینی شد شوهر عمه چگوارا ! خانم میشینه دوساعت که این ازش پورتری بکشه.  یاد فیلم تایتانیک افتادم !!  تازه به تفاهماتی هم در مورد رنگ کردن خونه رسیدن ! دفعه بعد میبینی سرخاب سفیداب هم زده ! جل الخالق !

 


 
پنجشنبه 5 بهمن 1385
چگوارا

سلاااام ٬ به به ٬‌از این ورا ؟ امتحانات هم که تمون شد و .... دیگه راحت ...

چیه ؟ حسودیت میشه یکی دیگه رو آوردم اینجا. به خدا داشتم دیوونه میشدم از تنهایی. فکرش رو بکن ٬‌ اینجا به این بزرگی و ساکتی ٬‌خوب آدم روانش به هم میریزه تنها. البته مجموعا زیاد فرق چندانی با قبل نکرده ٬ فقط ۸۰ کیلو به وزن اینجا اضافه شد ...

یه پسر ٬اسمش چیه مهم نیست ٬ من بهش میگم چگوارا. سال دوم هنر ٬ از تو جوب پیداش کردم !!! یه روز داشتم نصف شب ! قدم میزدم دیدم نشسته لب جوب ٬ پاهاش تو جوبه٬ از سرما سرخ شده ٬‌داره گیتار میزنه. نمی دونستم موسیقی زنده انقدر جالبه. اصلا خود موسیقی برام جدید بود. یه فایل توی ذهنم باز کردم اسمش رو گذاشتم (‌ حرام جات زیبا )‌ اولین چیزی هم که توش گذاشتم صدای همین گیتار بود. یادم نمیره هیچ وقت چقدر از حاجی کتک خوردم سر یه آهنگ ... داد میزد که اینا حرومه ٬ اینا گناهه ٬ .... نشستم کنارش لب جوب و یه نیم ساعتی گوش کردم. بعد از نیم ساعت برگشت. موهای مجعد بلندش دور صورتش ریخته بود٬ دور شیشه گرد عینکش یککم یخ زده بود. به طرز مسخره ای لبخند زد : سلام

گفتم - قشنگ میزنی

مرسی

- اینجا چیکار میکنی ؟

خونه ندارم ٬ پول ندارم کرایه بدم

- کجا میخوابی شبا ؟

پیش دوستام ٬‌ خوابگاه. آتیش داری ؟

دیدم راهی ندارم جز اینکه از تنهایی در بیام. سه روز بعد چگوارا با یه ساک و دو تا چمدون و یه جعبه چوبی بزرگ که توش گیتار بود دم در خونه بود. با همون لبخند مسخره. قرار شده تا جایی گیر میاره پیش من بمونه. به جاش برام گیتار بزنه. یکی از اتاقای خونه رو بهش دادم.

تازه دارم به مفهمو هنر مند پی میبرم. هنرمند یه آدم عجیب غریبه که ظاهرش باید با بقیه فرق بکنه٬‌حرف زدنش باید عجیب ٬ کوتاه ٬‌ابهام آمیز و شل باشه ٬‌ از نظر مغزی باید یک دیوانه کامل باشه.

از وقتی اومد توی خونه اول رفت نشست لب پنجره روی زمین و چند ساعت به بیرون نگاه کرد. بعد وسایلش رو برد تو اتاق و چند ساعت با اونا مشغول بود. از ساعت ۱۱ شب تا  ۴:۳۰ صبح داشت به دیوارا با اجازه خودش نقاشی و عکس و پوستر میچسبوند. ساعت ۷ رفت حموم تا ۸:۳۰ !!! ساعت ۱۰ گفت امتحان داره و رفت !! چقدر زحمت کشید برای این امتحان ... بیچاره تا صبح بیدار بود. بمییییرم .

آخرش هم نفهمیدم موسیقی میخونه ٬‌ نقاشی میکنه ٬‌ مجسمه میسازه ٬ چه غلطی میکنه معلوم نیست ٬ چیزی که معلومه اینه که تمام اتاق رو با نیم متر بیرون در رو به گند کشیده ٬‌ صدایی ازش در نمیاد مگر گاهی که الکی میزنه زیر خنده یا گریه٬‌ توی خواب هم هدفون تو گوششه ٬ خیلی زیاد به لباس های کارگران شهرداری و افراد سیرک علاقه داره. گاهی وقتها یه چیزی هم میخوره ... در مورد هرچی هم ازش سوال کنی اول کلی مکث میکنه بعدش میگه : بد نیست ... ریاضی و سنگ پا براش یه مفهوم رو دارن ٬ هر دو زبر و پیچیده هستن که هیچ وقت نمیشه داخلش شد و فهمید توش چیه . شاهکار ترین چیزش اینه که با همه چیز حرف میزنه !!! جواب مجری تلویزیون رو میده !!! عاشق یکی از نقاشیاشه ٬‌با یکیشون قهره ٬ میگه این یکی سرش رو کلاه گذاشته ٬ میگه گیتارش خیلی لوس و زبون نفهمه .... خدااااا سر ساختن این یکی چرا انقدر وقت گذاشتی !

خلاصه توی این یه هفته فهمیدم که انسانها میتونن گونه های دیگه ای هم داشته باشن مثل هنرمندا. تازه فهمیدم معنی تعجب چیه ... و این که میگن از تعجب دهنش باز موند یعنی چی.

بهتره بگم مرد توی آینه اونه چون همه چیزش برعکس منه. هیچ نقطه مشترکی بین ما نیست. جز اینکه به هر دوی ما میگن انسان.

براتون چند تا کارش رو میذارم خودتون قضاوت کنین این دیوونه هست یا نه .

  

    

خدا عاقبت ما رو به خیر کنه .


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 11322


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
مرد تنها ، فقط با تصور یه تصویر توی آیینه ذهنش داره زندگی میکنه. محیط کاملا قهوه ای. مخاطب مرد توی آینه که هیچ وقت حرف نمیزنه. زندگی مرد توی آینه به یه لامپ توالت بستگی داره. خاموش بشه میمیره ....
شناسنامه کامل من...