خوابیم ٬ داریم خواب میبینیم که بیداریم ٬ توی این رویا زندگی میکنیم ٬ راه میریم ٬ تمام تلاشمون رو میکنیم ٬ کار میکنیم ... و گاهی توی کابوسهامون عاشق میشویم . خوابیم ٬ نمیفهمیم چرا ولی دوست نداریم بیدار بشیم. اگه گاهی یکی پیدا بشه که بگه آقا اینا همش دروغه ٬ رویاست ٬ کابوسه ٬همه بهش میخندن که - نیگا کنین دیوونه شده بنده خدا - ...
چرا هیچ کس نمیفهمه ؟ همین تویی که توی آینه بهم زل میزنی از این چیزا واقعی تری...
بهت گفتم میخوام یه بار زندگیم رو تعریف کنم ... حالا وقتشه. شاید بهتر منو شناختی.
من با کمال بد شانسی توی یه خانواده ی فوق سنتی به دنیا اومدم. بابام بازاری و مادرم خونه داری که بدون اجازه ی شوهر آب هم نمیخورد و هیچ وقت جز چشم گفتن جوابی بهش نمیداد. حاجی انقدر از مال مردم پول به جیب زد که دیگه به عقلش نمیرسید چطور خرجش کنه. ولی اون چیزی که نتونست با هیچ پولی درستش کنه شعورش بود که توی زمان قاجار فیکس شده بود. دبستانم که تموم شد میخواست دیگه نذاره ادامه بدم که با واسطه شدن فامیل کوتاه اومد ولی حجره رفتن رو برام اجباری کرد. اونجا انواع و اقسام راه های کلاه برداری ٬ دزدی ٬ ربا .... رو بهم یاد میداد.
سال دوم دبیرستان بودم که از یکی از دوستام یه سی دی برنامه برای کامپیوتر خواستم ٬ وقتی بازش کردم دیدم یه فیلم بهم داده ولی هنر پیشه هاش یه جور خاصی بازی میکنن و ... داشتم این فیلم عجیب رو نگاه میکردم که یه دفعه حاجی اومد توی اتاق و اون رو دید. انقدر کتک خوردم که کارم کشید به بیمارستان. وقتی چند وقت گذشت اومد پیشم و دقیقا همین چیزا رو گفت : کره خر شاشت کف کرده ٬ باید زنت بدم دیگه. تا حالاش هم این ننه ی احمقت نذاشته بود مگر نه خیلی وقت پیش زنت میدادم که حالا اینطوری به بی ناموسی نیوفتی کثافت. فردا زود بیا بریم خونه حاج علی خواستگاری دختر وسطیش. حرفامون رو زدیم ٬ فردا هم تشریفاته. حیف اون دختر که باید با تو عوضی زندگی کنه. گفتم : ولی آخه من درس دارم ٬ اون رو نمیشناسم ٬ .... تا اومدم چیز دیگه ای بگم یه کشیده خوابوند توی صورتم و هر چی از دهنش در اومد بهم گفت. مادرم به زور من رو از زیر دست و پاش کشید بیرون ...
تمام مراسم توی دو هفته تموم شد. دقیقا احساس مجسمه ی بی اراده و ثابتی رو داشتم که فقط داره نگاه میکنه. همیشه فکر میکردم باید با کسی که عاشقش هست ازدواج کنم. وقتی به خودم اومدم دیدم که عروسی تموم شده ٬ من و عروسک کوچولویی که به زور ۱۴ سالش میشد رو فرستادن توی خونه ای که احتمالا باید توش زندگی میکردیم و پشت در منتظر هستن تا من دستمال خونی به نشانه ی پاکی دخترشون رو بهشون بدم. عروسک که اسمش رو توی خوندن عقد فهمیدم با همون لباس ها و چادر سفید از خستگی روی تخت خوابش برده بود. از آشپزخونه چاقو برداشتم و دستم رو بریدم و پارچه رو خونی کردم. یککم سر و وضعم رو به هم ریختم و دستمال رو بهشون دادم. اونا شروع کردن به دست زدن و رقصیدن و کل زدن ٬ با صدای اونا من شروع کردم به زار زدن به حال خودم و حماقت جمعی که توش گیر افتاده بودم.
تا چند هفته شوکه بودم ٬ دخترک سعی میکرد ادای زنای بزرگ رو در بیاره ولی خیلی بچه بود. هیچ حسی نسبت بهش نداشتم. اون هم همین طور. با درس خوندم سعی میکردم ذهنم رو از اون و زندگی که داشتم منحرف کنم. من که تمام سالهای تحصیلم رو با تجدید میگذروندم شاگرد اول شدم و همون سال اول یکی از بهترین رشته ها رو قبول شدم .
ترم اول دانشگاه٬ محیطی که برای من مثل دریچه ای به خارج از زندان بود٬ باز هم شاگرد اول شدم . اولین چیزی که من رو از بقیه جدا میکرد این بود که من ازدواج کرده بودم. همین باعث گوشه گیری من میشد. ترم دوم بود که تازه با بقیه ارتباط ایجاد کردم. اونجا چیزی که همیشه ازش میترسیدم اتفاق افتاد. کابوسی که من رو مچاله کرد. من عاشق دختری شدم که تمام چیزهایی بود که من میخواستم. عشقی که مطمان بودم سرانجام نداره . نه میتونستم بهش بگم ٬ نه میتونستم کاری نکنم . از دخترکی که حالا داشت کم کم شکل میگرفت و یه زن بزرگ میشد حالم به هم میخورد. اون زن زشت نه شعور داشت نه سواد داشت و نه ادب. همه وقتش به خاله زنک بازی و مد لباس و گردش میگذشت. من براش فقط عامل تامین پول بودم . بعدا فهمیدم که اون دختر دانشجو هم به من علاقه داشت. زندگی لجن زار من به شن زاری تبدیل شد که داشتم توش خفه میشدم. چندین بار خواستم خودم رو خلاص کنم ولی نشد. اوضاع وقتی خراب تر شد که فهمیدم عروسک بی شعور من دوست پسر پیدا کرده و باهاش رابطه داره. خیلی دلم میخواست نشون بدم چی از پدرم یاد گرفتم و اون رو میکشتم ولی من پدرم نبودم. تنها کاری که کردم این بود که هیچ کاری نکنم. حال و حوصله جنجال بیشتر رو نداشتم ولی این قضیه مثل خوره تمام وجودم رو میخورد. هر چی بد بخت تر میشدم خودم رو بیشتر توی کتاب و درس غرق میکردم. توی اون رشته تا حالا سابقه نداشت کسی معدل ۱۹ بگیره.
گذشت زمان رو از روی حرکت سایه های پنجره کتابخونه میفهمیدم و فصل ها رو از روی صدای بیرون کتابخونه . خیلی وقتا ساعت ۹ شب که میخواستن در اونجا رو ببندن من رو به زور بیرون میکردن. از رییس دانشکده نامه ای گرفتم که بتونم شب ها هم توی کارگاهی که توش کار میکردم بمونم . یه باز نزدیک دو هفته توی دانشگاه موندم و نه کسی فهمید و نه کسی خبری ازم گرفت و نه کسی منتظرم بود. بعد از دو هفته که به زندانی که میگفتم خونه منه رفتم دیدم نامه ای نوشته شده با این متن که : من با مامان اینا یه ماه میرم ترکیه ٬ اگه ..... .
به روز بارونی تاریک که داشتم توی کتابخونه دنبال کتاب میگشتم از دخترایی که اون طرف کتابها داشتن حرف میزدن شنیدم که دختری که من عاشقش بودم عقد کرده. هیچی نفمیدم و بعد از چند قدم از حال رفتم . بعدا دوستام گفتن که افتاده بودم روی زمین و زار زار گریه میکردم٬ یکی هم که بهم دست میزد فریاد میکشیدم که : نهههههههههه نهههههههههه.
پدرم بهم اخطار کرد که داره ورشکست میشه و اگه کار نکنم از پول خبری نیست. ورشکست شد و من موندم و یه دختر ۱۹ ساله که داشت با آخرین دوست پسرش به هم میزد و توی چت دنبال بعدی میگشت. بیکار و تنها سرمایم پولایی بود که زنم نتونسته بود خرجش کنه.
یک ماه پیش عروسک بیشعور اومد و گفت چون دیگه پول نداریم زندگیش خیلی سخت شده و میخواد جدا بشه. اولین باری بود که از کاری که میکرد خوشم اومد. با کمال میل قبول کردم و با مصالحه جدا شدیم. جالب اینه که مهریش تقریبا همون قدری بود که مونده بود. حالا من آزاد بودم ولی کسی که عاشقش بودم داشت تدارک عروسیش رو میداد. من رو به خاطر لذت جنسی به این روز انداختن یعنی چیزی که هیچ وقت نمیخواستمش و به همه چیز رسیدم جز این چیزا.
بعد از رفتنش تازه فهمیدم چقدر تنها شدم. هیچی که نبود اقلا گاهی اعصابم رو خورد میکرد و گاهی ازش یه صدایی ٬ دادی٬ دعوایی در میومد. باز من موندم و کتاب و درس و تصویری که از خودم توی آینه میوفته به عنوان تنها کسی که من رو درک میکنه و حرفام رو میفهمه. چیزی که مطمان هستم اینه که دیگه تحمل تجربه یه زندگی دیگه رو ندارم. میخوام تنها باشم٬ بی پول و پاک زندگی کنم و لذت ببرم.
خدا رو شکر
|