من و مرد در آینه
  
 
 
اردیبهشت 1391
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
 
آرشیو

مجموعه آثار دکتر علی شریع مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
جمعه 29 اردیبهشت 1391
همش تقصیر اون موز روی میز بود !!!

و خداوند CD سیستم عامل حوا را رایت کرد! و به جبرئیل فرمود :‌ ببین جبرئیل مسخره بازی در نیاور میدانم روی یه فلاپی هم جا میشده است ولی خوب تکنولوژی پیشرفت کرده است دیگر !! ببین، CD‌ خور اینترنال هم دارد!! بگذار بالا بیاید!!  "

و خداوند و جبرئیل ساعت ها مراحل کند نصب شدن سیستم عامل حوا را به نظاره نشستند. جبرئیل رو به خداوند گفت: " پروردگارا این چرا انقدر کند است؟ با احتساب اپسیلون تغییر برای هر کدام که هیچ،‌برای هر جنریشن هم میلیاردها سال طول میکشد که نسل اینها را روانه ی بازار مصرف کنیم!!‌ فکر کنم سخت افزار آدم کاربردی تر بود!! سه سوت سیستم عاملش نصب میشد. تازه حجمش هم چندین برابر این هم بود، گجت های بیشتری هم داشت!! بارالهی، فکر کنم در ساخت این محصول، کارایی را فدای طراحی کرده اید!! "

و خدا چپ چپ به او نگریست و فرمود: "‌ تغییر لازم نیست، همه شان را با همین CD بزنید برود!! واحد آپ دیت رو هم منحل کنید، صرفه ی اقتصادی ندارد! طراحی ورژن های جدید مرد چه شد؟ از اسکجوال عقبی هااااا! "

و آنچنان شد که همه زنان دنیا سیستم عاملشان یکی شد،‌آن هم بدون به روز رسانی و کوچکترین تغییر! 

یعنی اصلا مهم نیست زنت ایرانی باشه، فرانسوی باشه، از کره مریخ باشه ... همشون قبل از ازدواج مهربون، خوش برخورد، جذاب، فوق العاده و ... ولی با تموم شدن خطبه عقد به هر زبان ممکن!! 180 درجه تغییر رفتار میدهند و افعی درونشان بیرون میجهد ... ما هیچ ما نگاه :))


------


صدای آرامش دریای کم عمق و به شدت آبی و زیبایی که تمام این سرزمین مغروق رو گرفته آدم رو سبک میکنه. پاهام رو گذاشتم روی لبه ی چوبی بونگالا (کلبه چوبی) و دارم از این زیبایی و آرامش مست میشم. کمی آن طرف تر روی تخت نرم، معشوق زیبا روی  من با بالاپوش حریر مشکی زیبایش ایستاده، کیف چرم خودش رو به اطراف میچرخونه و از اعماق وجودش جیغ میکشه تا میمون بد بختی که اومده توی کلبه رو از خودش دور کنه ! 

چیزایی میگه که شاید به نظر فحش بیاد ولی من میدونم از عشقشه :))

آروم جلو میرم و موجود گیج رو که فکر نکنم تاحالا همچین چیزی دیده باشه رو بغل میکنم. همچین به من میچسبه که انگار سوپر من به دادش رسیده. به همسر جان میگم "‌ ببین عزیزم این حیوون که کاری نداره، دنبال یککم غذاست فقط! ببین چه گوگولیه .." و همسر جان با الفاظ رکیک فرانسه به بنده میفهمونه که " عزیزم شاید این موجود گوگولی باشه ولی من کمی از اون ترس به دل دارم! اگه میشه لطفا اون رو با احترام از بالکن به بیرون راهنمایی کن ! " 

انتر بدبخت به چشم به هم زدنی گم و گور شد و من هم براش دست تکون دادم و گفتم به خدا سپردمت عزیزم ...

برگشتم که همسر جان رو آروم کنم دیدم همچو سرو خوش قامت ایستاده جلوم، دماغ 35 درجه رو به بالا، دست جوری به کمره که یک لوزی عاشقانه زیبا ساخته و گونه ی چپش رو جلو آورده، ابرو ها بالا و چشم ها ریز شده!! 

" با کی داشتی فارسی حرف میزدی؟ وسطش هم گفتی عزیزم!! این یه کلمه رو دیگه بلدم!! دختر ایرونی دیدی؟ دلت برای دخترای مملکتت تنگ شده چرا منو گرفتی؟ نکنه همون دختره بود که دیروز داشتی توی لابی نگاهش میکردی؟!! اره؟!! فکر کردم باید ایرانی باشه! از سبزه خوشت میاد چرا زن سفید گرفتی؟ ....."

مسلسل فک همسر جان داشت همین جوری میگشت و من فقط پیش خودم گفتم " ف ااااااا ک!! این هم که از این چیزا میگه!! "

گفتم " نه،‌من به میمونه گفتم خدا حافظ عزیزم!! به جون حاجی!! "

گفت "‌ آره راست میگی خیلی شبیه میمون بود! ولی نمیتونی منو با این حرفا آروم کنی! باهاش چند بار حرف زدی؟ به نظرت از من خوشگل تره؟! ..... "

اگر فکر میکنید این بحث انتهایی داشت سخت در اشتباهید!! به هر حال ماه عسل جان هم تموم شد و برگشتیم به دیار خویش !! بامبولی داریم با این همسر جان ... :)) 

 ---

پ.ن : بارالهی عاقبت مارا ختم به خیر بفرما ...

پ.ن.2: بارالهی، چرا مرد ها رو فراموشکار آفریدی؟ 

پ.ن.3: بارالهی، زیر جا نمازم یه DVD لینوکس میذارم ببین اگه خوب بود استفاده کن، این سیستم عامل خانوم هات خیلی باگ داره!! همش هنگ میکنه پیام خطا میده،‌سیستم پردازش محیطی هم که تعطیل!! جواب اکثر معادلاتش هم یک کلمه است: " چی؟ " 



 
جمعه 18 فروردین 1391
غسل جهالت

چشماش داره از کاسه بیرون میزنه. شنیده بودم یارو از تعجب دهنش باز مونده ولی ندیده بودم. همینجوری منو بربر نگاه نکن! چیه؟ مگه چی گفتم؟! ازم پرسید کجا غسل تعمید شدی؟ منم گفتم ما توی مذهبمون ازین کارا نمیکنیم،‌ به جاش یه کار دیگه میکنیم! گفت چی؟ منم براش توضیح دادم.اصلا به من چه؟! تازه مراسم هم داره،‌ فکر کردین فقط خودتون بچه به دنیا میاد براش مراسم میگیرین؟ یارو هم روحانی نبود خیلی هم شیطانی بود با اون روپوش سفید و صورت رنگ پریده استخونی، آقا منصور تزریقاتی محلمون رو میگم، همون که بهش میگفتن دکتر، همه بچه ها هم مثل مرگ ازش میترسیدن! بالا سر در مطبش!!! هم خیلی خوانا و گنده زده بود { تزریقات-پانسمان-ختنه}. به جون خودم! چیه؟ شک داری بیا ببین!! این همه ما اینجا از کارای شما دهنمون باز موند حالا شما یک کم تعجب کنین! باز که داری اینجوری نگام میکنی!‌ عجبه ها! ببینم این کشیشاتون همشون انقدر کودن هستن یا این یکی اینجوری گوگولی شده بنده خدا؟ حالا ما فقط همون غسل رو نکردین،‌ بقیش قبول نیست؟ تو هم یه روز میای پیش ما مسلمون بشی،‌ یه حالی ازت بگیرم ... 


ببین مرد توی آینه، بیا با هم رک حرف بزنیم، سعی کن ازین به بعد یک کم آدم باشی. دیگه داری برای خودت کسی میشی. تا حالاش که شیطنت میکردی و بازیگوش بودی زیاد اشکال نداشت، اما دیگه الان ... به قول آمیرزا رمضون،‌ آره همون کفاشه که میومد دم حجره حاجی بساط میکرد، میگفت پسر که خواست بره خواستگاری،‌خاندان عروس باید فکر کنن عجب کم رو و سادست که بهش دختر بدن، وقتی رفت سر خونش باید یه جوری بهشون نشون بده که از اون شرررای روزگاره که کسی جرات نکنه حرفی بزنه! تو که از همین الان انقدر شیطونی و همه انگشت به دهن موندن بعدا چی میخوای بشی؟! البته اینا کاری به خانواده ندارن،‌دختره میره میشینه جلو باباش میگه پاپا،‌هفته دیگه دارم عروسی میکنم، اگه خواستین بیاین! بابا هم خیلی خوشحال به افتخار این پیش آمد خوش یه لبخند میزنه و یه چیزی مینوشن و همین ... این همه ما اینجا تعجب کردیم حالا اینا یکم تعجب کنن! 


خیلی بی حیایی! حالا که توی اتاق پرو هم هستی خوب نگاه کن،‌ بهم میاد نه؟ یه خورده اینجاش میزنه! باید به این خیاطه بگم درستش کنه. فقط یه مشکل دارم الان،‌ اینه که با این اصلا نمیشه خم شد! فکر کنم کلا جر بخوره و تمام دوختش باز بشه! اومدیم و وسط کار حلقه افتاد زمین! چیکارش کنم؟! 


پ.ن. به شدت به مقادیر زیادی مرد و زن به عنوان خانواده داماد در اسرع وقت نیازمندیم.با تشکر.


 
دوشنبه 15 اسفند 1390
کوچه ی تنگ غربت و تنهایی

ببین عزیزم، لازم نیست هر کاری من میکنم تو هم همون کارو بکنی، یککم از خودت خلاقیت داشته باش!! من اصلاح میکنم تو هم میکنی، مسواک میزنم تو هم میزنی، قیافم رو کژ میکنم تو هم میکنی، دارم پاپیون میبندم رفتی یه پاپیون دقیقاً شکل مال من برداشتی داری میزنی. خیلی کارت زشته، عمیقاً غیر انسانیه! یه بار هم که شده برو یه کاری بکن که نگویند مرد درون آینه همه اش دارد تقلید میکند. در ضمن، پاپیونت هم کژه!‌ اصلاً هم بهت نمیاد. من جات بودم عوضش میکردم! خود دانی 


بیچاره حاجی. اگه زنده بود و میدید آقا زادش داره توی بلاد کفر با یه لامذهب غیر محجبه ی ولنگار  ازدواج میکنه و قراره تا چند هفته دیگه توی بت کده ای به نام ک ل ی س ا خطبه عقد دایمش جاری بشه حتماً کلکسیونی از سکته های گوناگون و مهلک رو درجا میزد! یا دچار عاق والدین میشدم یا قطعاً از ارث محرومم میکرد! شاید هم با برادرای اخموی مسجد محل به این نتیجه عبرت آموز میرسیدن که من دیگه پسرش نیستم! حکم شرعی هم که در این مواقع البته جواب میده :))


خدا بیامرزتت آقا! شرمندم که توی بهشت جلوی در و همسایه روسیاه شدی. به جاش من هم بهشت رو همین جا برای خودم ساختم!‌ اگه اینا کافرن و میرن جهنم من حاضرم امتحانش کنم :)‌ شما هم توی بهشت طهارت بگیرید و حال کنید،‌نوش ... این همه ما رو از دین و خدا ترسوندی و با اون کمربندت زدی پشت پاهامون که نکنه خطا کنیم! اینا اینجا همون چیزا رو با خنده و خوشی دارن یاد بچه هاشون میدن کلی هم بهتر جواب میده! بزرگ که میشن یه دینی دارن! ما که اسم خدا میاد موهامون سیخ میشه یاد قبر می افتیم و روز جزا ! نماز هم اگه بخونیم برای پاچه مالی خداست که یه وقت توی جهنم داغمون نکنه! آخه اینم شد تربیت؟! من که به شخصه کلاً بی تربیت بار اومدم :))‌ 


خلاصه اگه تشریف میارین دست حاج خانوم و بقیه رو بگیر بیار عروسی شازدته! یه وقت خانواده عروس نگن دوماد بی کس و کاره! ناسلامتی یه حاجی بود و یه راسته بازار و یه شازده دردونه! توی عروسی پسرش نباشه خوبیت نداره والا! بیاین! به خدا تنهام، بیاین ... حاج خانوم همیشه آرزوش بود توی اون شب کل بزنه! کوچه تنگه، بله بخونه! اینجا هم کوچه هاش تنگه،‌ دل تنگه،‌ غریبه ... 



 
سه شنبه 2 اسفند 1390
خنیاگر تنهایی که آوازش را از دست داده است ...

چشمام رو میبندم، نفس توی سینه اسیر میشه، انگشتام میلرزن. کفش مردونه چرمی نوک پام رو میزنه. همیشه با زانوی شلوار کت-شلوار مشکل داشتم ... هیچ کس نیست،‌همه رفتن. بوی عطر،‌گل و الکل همه جا پخشه. کراواتم رو شل کردم،‌ احساس خفگی بهم دست میده وقتی دکمه بالای یقه پیراهن مردونه با اون یقه سفت و خشکش بسته میشه ... قطره ی عرق از کنار گوشم آروم سر میخوره و روی پوست تراشیده ی بناگوشم به پایین میلغزه ... نفس هنوز اسیره ...

همیشه با کلاویه سل وسط پیانو شروع کردم،‌بهم آرامش میده! تا بتونم دست چپ رو هم به کار بگیرم ... خودش میاد! چند دقیقه اول من تقریبا فقط یه شنونده بیشتر نیستم،‌ بعد کم کم رام میشه و میاد دست من و ... عاشق فرهادم!‌ اون هم با اینکه چیزی نمیفهمید دوستش داشت! 


تو فکر یک سقفم ... یه سقف بی روزن ... یه سقف پاا بر جاااااا ... مح کم تر از آآآآآهن ... تو فکر یک سقفم ... یک سقف بی روزن ... سقفی برای عشق ... برای تو با من ... انگشتام سکته میکنند. برای تو با من؟!! آره، برای تو با من ... نیشخند،‌پوزخند، کنایه ... 


چشمام رو آروم باز میکنم،‌ مرد درون آینه توی براقی پیانوی مشکی به من خیره شده. سلاااام! تو هم که اینجایی !‌ چرا نرفتی هنوز؟ نکنه تو هم ... 

دست راست به محدوده دست چپ تجاوز میکنه، از آخرین و بم ترین کلاویه ی می شروع میکنن به رقصیدن و دنبال هم کردن تا انتهای بیکران کلیدهای سفید و سیاه هزار رنگ ...

 

میبینم صورتمو تو آینه ...  با لبی خسته می‌پرسم از خودم ... این غریبه کیه از من چی می‌خواد ... اون به من یا من به اون خیره شدم ... باورم نمیشه هر چی می بینم ... چشامو یه لحظه رو هم می ذارم ... به خودم می‌گم که این صورتکه ... می‌تونم از صورتم ورش دارم ... می‌کشم دستم‌و روی صورتم ... هر چی باید بدونم دست‌ام می‌گه ... من‌و توی آینه نشون می‌ده ... می‌گه این تو یی، نه هیچ کس دیگه ... می‌گه این تو یی، نه هیچ کس دیگه ... می‌گه این تو یی، نه هیچ کس دیگه ... می‌گه این تو یی، نه هیچ کس دیگه ... بلند میخندم! انگار فرهاد داره بهم جواب میده!


جای پاهای تموم قصه‌ها ...رنگ غربت تو تموم لحظه‌ها ... مونده روی صورتت تا بدونی ... حالا امروز چی ازت مونده به جا !!! هیچی فرهاد جان، هیچی ازم نمونده به جااااااااااااااااا تنهاااااااااام ... من مانده ام تنننننهااای تنننننهاااااا ... یادش به خیر! 


بوی عطر تندی هوشم رو به ذهنم بر میگردونه. به افتخار حضورش یه تیکه ی کوچیک از شبانه ی محبوب شوپن که خیلی دوست داره رو میزنم ... امشب با اون لباس مشکی بلند و آرایش ملایمش بی نظیر شده بود! روی صندلی فراخ پیانو سر میخورم و برمیگردم تا بتونم ببینمش،‌ لبخندی آویزون به گوشه لبم، دستهام رو در هم مهار میکنم و چشم باز میکنم ... با آوای مست کننده و بازی چشمهای هوش برش میگه :


? Tu ne veux pas dormir, mon amour 

Je ne peux pas, quand tu es ici ... je veux juste te voir! ... Rêves, ils doivent attendre, ma cherie 

 :)) 

fou, tu es mon tout, allons-y


آره،‌این بار هم باید باورم میشد که برای کسی همه چیز باشم! ولی نمیدونم چرا ... 

میدونی چی میگم،‌نه؟ آدم گاهی به وجود خودش هم شک میکنه چه برسه به حرفهای وحشی دیگران!‌ اون هم با اون خنیاگری ذاتیش ... زیباییش دیوانه کنندست کثافت!! =)) 

فقط برای اینکه کسی باشه نمیشه آهنگ پاک " تو فکر یک سقفم " رو لکه دار کرد! باید حس واقعیش بیاد تا سقفش بی روزن بشه! آخر پاییز از آسمون چشمات پشیمونی چکه نکنه ... سقف رویاهات روی آرامش ات خراب نشه ... زمستونه، میدونی که؟!!


پ.ن. این آخر پاییز اشاره داشت به " جوجه ها رو  آخر پاییز میشمرند" 

پ.ن.2. همه دارن بلند میگن ولی من دوست دارم فقط در اوج تنهایی، تنها خیره بشم!‌ دوست دارم دیگه ... خیلی هم توجیهم منطقیه!! ... دلم میخواد!



 
جمعه 2 دی 1390
بارون

پیر زن فرانسوی از وقتی نشسته کنارم یه بند داره حرف میزنه. لهجه عجیبی داره،‌ خیلی از کلمه هایی که استفاده میکنه رو نمی فهمم. حالم از بوی گند عطر تندی که به خودش زده به هم میخوره. دهنش بوی سیگار میده و نگاهش خیلی هیزه! همیشه توی هواپیما حس عجیبی داشتم. سرعت، ارتفاع، بوی صندلی ها و صدای هواکش بالای سر، سکوت عجیبی که گاهی با صدای دنگ دنگ فراخوانی میهماندار شکسته میشه! به بیرون خیره موندم، صورت مرد توی آینه توی شیشه پیداست. خیلی عوض شده! تمام اتفاقای این چند سال سوار بر ابرها از جلوی چشمم رد میشه. 

راننده های تاکسی لندن اغلب آسیایی هستند، زیاد حرف میزنند و توی تاکسیشون بوی تندی میاد. به چشم های راننده نگاه میکنم،‌فکر میکنه دارم به حرفای بی سر و تهش گوش میدم. تنها سرمه ای که به پلکش کشیده برام جذابه ... صدای بارونی که روی ماشین میکوبه رو دوست دارم. زنی با بارونی مشکی و کت و دامن فرم داره توی پیاده رو می دوه ... راننده سیگار برگ بی کیفیتی رو تعارف میکنه ... اگر برداری 5 پوند به کرایه اضافه میشه ... فقط نگاهش میکنم تا دستش به جای اول برگرده. ناراحت شده! مهمه ؟!! 

مرد چاق اسپانیایی با اون موهای روغن زده و لبخند خنده دارش داره سعی میکنه رابطه دوستانه برقرار کنه. از آدمای چاق بیزارم،‌نمیشه بهشون اعتماد کرد! صورت بی حالت و خشک من کم کم امید اون رو خشک میکنه. یک دفعه قیافه جدی به خودش میگیره و هیکل گنده اش رو به زور روی صندلی راحت لابی هتل به جلو میکشونه و میگه " به نظر شما ما میتونیم این همکاری رو به صورت سازنده و منطقی و البته دوستانه، ادامه بدیم؟ یا من و شریکم باید دنبال راه حل جدیدی برای حل مشکلات به ظاهر سختمون که فکر نکنم برای شما زیاد سخت باشه بگردیم؟!!" ... از تلاش مرگ آورش برای مرتب کردن کلمه ها خندم میگیره! نیشخندی میزنم و میگم : " بله! میتونیم." لبخندی خنده دار میزنه و به عمق نرم صندلی برمیگرده و زیر چشمی به من نگاه خوشایندی میندازه ... 

مادر بزرگم همیشه یه چهارقد سپید سر میکرد و من رو توی آغوش مهربونش آروم میکرد. آرامشی که هر چی پیش میرم و بزرگ میشم ازش فرسنگ ها دورتر میشم. هنوز هم یاد پاییزهای خونه عمه خانم با اون درختای بلند و صدای گرم پیرزن سپید رویی که گاهی تمام دنیای ما رو بایه تیکه لواشک شاد میکرد بغض به گلوم میاره. میبینی ؟ دیگه تو هم داره قیافت جدی و سنگی میشه ... نمیخوای بخندی؟ 


 
جمعه 2 مهر 1389
سنگ صبور نمناک


رفتی توی چشمای درشت و قهوه ای اون چیکار؟ این همون چشماییه که همیشه دل منو تکون میده، جای مرد توی آیینه اونجا نیست،‌جای تو توی همون آیینه ی زنگار گرفته خونه ی قدیمیه که هرچی میسابیدیش بازم کدر تر میشد. جای تو انحنای نازک این چشمای ناز و شفاف نیست. 


دخترک با شور و هیجان داستان جدید دوستیش با یه پسر جدید رو آب و تاب میداد. لبخند نمادین صورتم رو با هزار تمنا و فشار تازه نگه داشتم که نکنه از بی تابیم بویی ببره. به بوی طراوت موهاش که باد برام پیش کش میآورد مست بودم. آروم پا به پاش قدم می زدم و تصویری از شخصیت تازه رقیب مرغوبم رو ته ذهن افسرده و چروکیدم حکاکی میکردم و سعی میکردم تخمین بزنم چند ماه دوام میاره. 


سنگ ها زیر پاهامون همدیگر رو در آغوش می فشردن. شاخه درختها با نوای دل انگیز باد نفس در نفس می رقصیدن. برگهای تازه رها شده شادان پی هم میدویدن. ما با فاصله یه گوسفند احمق،‌ نفهم، سنگ دل و متحجر فربه از هم راه میرفتیم ... 


- من سردمه، میشه بریم توی ماشین؟


کاش همه جمله ها به این سادگی و نرمی بود،‌ نه تیغی داشت که قلبت رو پاره کنه،‌ نه اسم دیگری که سنگینی حضورش نفست رو بگیره.


توی سکوت دیوانه کننده ماشین منتظری من چی بگم؟ بگم خیلی خوبه که باز یکی رو پیدا کردی،‌با این اوصاف این دیگه دلت رو نمیشکنه! پسر بدی به نظر نمیاد ولی تو مراقب باش که ساده نبازی، ... نمی خوام بگم! ولی گفتم ... حداقل این طوری باز هم پیشم میای که حرف بزنی.


کاش دنیا به لطافت روح تو بود،‌ کاش یه لحظه تنها من بودم و تو. کاش خنده هات برای من بود،‌ کاش من،‌ من نبودم،‌ کاش میشد قطره اشکی که از گونه پایین میاد از لبخند نمادین هم بگذره. کاش تو، تو نبودی. یه بار هم میگفتی بیام تا در باره من حرف بزنیم! کاش من انقدر ... میفهمی چی میگم ... 


------------


پ.ن. در دین مبین فاصله مطمانه زن و مرد به اندازه یک گوسفند فربه تعیین شده است. 




 
پنجشنبه 15 مرداد 1388
رویا

بیا، دستت رو بده به من، انقدر از من دور نشو، تو که میبینی کسی پیشم نیست. بیا، برای یه بارم که شده به جای اون که دراز به دراز روی تخت دو نفرت که نصفش همیشه خالیه لم بدی و من رو بپایی از پشت اون آیینه سنگین چسبیده به سقف خودت رو پرت کن پایین، ایینه رو بشکن، بیا پیش من. این پایین بهتره! 

مست از بی خوابی به انگشتام اجازه میدم هر قدر دلشون میخواد روی پوست نازک لباس سپید و آبی تخت خواب رو نوازش کنند؛ برای خودشون برن به اوج خیال و توهم سیاه سپید و دودآلود و بد بو. عجیبه که لباسای کثیف و چرک و خسته از خیسی تن من اذیتم نمی کنن و غر نمیزنن. به سادگی افتادن دسته کلید از دست آویزون از تخت میشه به سبکی و بی وزنی خواب خوش آمد گفت و دیگه نگران کثافت کاری کفش روی تخت نبود. 

کاش کسی بود که با اعصاب خوردی و بد و بیراه دست نوشته های بی شماره رو از کف اتاق جمع کنه، لکه ننگ خود نویس شکسته رو از روی دست نخوردگی سنگ سپید پاک کنه و در رو محکم پشت سرش ببنده. 



 
شنبه 3 مرداد 1388
پوزش

به خودم خیره شدم، تنها چیز آشنایی که در انعکاس مقعری که توی شیشه ی عینک آفتابی بزرگ و وسیع دختری که رو به روم نشسته دیده میشه. به اندازه ی تمام این بیست و چند سال عمرم غریب و به اندازه ی تمام تنهایی هام نزدیک و غیر و قابل فرار ...

با آهنگ لوس و مغرورانه ای می پرسه :‌ اینجا بهت خوش میگذره ؟ 

- حقیقت رو می خوای بشنوی یا اون چیزی که باید بگم یا اون چیزی که انتظار داری بگم ؟ 

با لبخندی لوس بالا تنه اش رو جلو میکشه و دستش رو جلو میاره : تو چرا همیشه انقدر عجیب غریب حرف میزنی؟ شد یه بار، فقط یه بار، خیلی ساده جواب بدی؟ خوشت میاد آدم رو به چالش بکشونیاا ؟

- پیچیده و نامفهوم حرف زدن که برای خانوما عادیه! این جوری کمکت میکنم بتونی از حرفام به جای هزار تا مفهوم ده هزار تا مفهوم در بیاری و هر جوری می خوای تعبیر کنی و لذذذت ببری ! 

با حالتی لوس و دلخور شده به پشتی صندلی حصیری تکیه میده و دست به سینه میشینه و یه طرف دیگه رو نگاه میکنه، این حرکت بین المللی نشان دهنده مقدمه چینی برای یه اعصاب خورد کنی از پیش تعیین شده است ....

باد گرم موهای مشکی بلندش رو به پرواز در میاره، پوست اشرافی و آفتاب سوختش از انعکاس نور شادمانی که از آب منعکس میشه برق میزنه. بوی چمن تازه کوتاه شده تمام حجم مبهم و نا مفهوم این به ظاهر رابطه ی بی مغز رو پر می کنه. رابطه ای که منطق بودنش رو نمیشه درک کرد و نابودنش هم به شیرینیه شوکرانه .

از بعد از اینکه از  کسی که تمام زندگیم رو در دور دست ها رها کرد جدا شدم، دیگه نتونستم با هیچ دختری راحت و حتی عادی باشم. نمیدونم چرا همشون یه جورایی شبیه به هم هستن. حتی مدل حرفاشون. 

دخترای بیچاره گناهی ندارن، شاید محکوم شدن که در حماقت نافرجام هم نوع خودشون بسوزن. آخر همه ی تلاش ها و دلسوزی ها و محبت هاشون هم عذر خواهی منه و اینکه دیگه نمی تونم، من چیزی نیستم که اونا انتظار دارن باشم ، من دیگه آدم عادی و رمانتیکی نیستم ... 

خیلی وقتا حالم از خودم به هم میخوره و این تنها تفاهمی هست که باهاشون دارم ... 

میدونی ! خیلی هاشون واقعا ایده آل بودن ! ولی ... 

خیلی بده آدم زود عاشق بشه، چند وقت بعد همه چیزش رو رها کنه و تا سالها بعدش نتونه خودش رو پیدا کنه حتی در اعماق ذهن پر تلاطم دریای خاطرات یک دختر بچه ی بیست و سه ساله، که از کودکی اش تنها چشم هاش رو نگه داشته.



 
جمعه 26 تیر 1388
گیج


چشمات رو باز میکنی، سرت هنوز گیج میره. نمیدونی از غلظت قهوه ایه که خوردی یا از سنگینی هوای کافه ای که همه دارن توش سیگار میکشن و هیچ روزنه ای برای ورود هوای تازه توش وجود نداره. وسایلت رو بر میداری و در حالی که تمام تلاشت رو برای رو پا نگه داشتنت میکنی به سمت صندوق میری. 

اینجا همه عادت کردند هر چند روز یک بار حجم سیاه پوش تنهایی رو روی تنها میز این کافه که فقط یک صندلی داره و در کنج ترین جا استتار شده رو برای چند ساعت تحمل کنند و بگذارن ده بیست صفحه متن بنویسه، ده بیستا سیگار بکشه، و ده بیست هزار تومن قهوه اسپرسو بخوره. 

تنهایی مزخرف ترین و دردناک ترین نعمتیه که خداوند به کسانی که تنها در تنهایی ذهنشون خلاق میشه هدیه میده ! 

توی آیینه ی مات و خاک گرفته نگاه میکنم، اونجا مرد غریبه ای هست که هنوز به چشمان من نگاه میکنه و لبخند میزنه ...  


 
چهارشنبه 5 دی 1386
عشقی ...

بعضی وقتا میخوای خودت باشی. خودت رو دوست داری٬ کلی با خودت حال میکنی. گاهی هم میخوای خودت نباشی. دلت از ته دل میخواد که یکی دیگه باشه ... هر کسی جز خودت. اون وقته که میری توی یه قالب دیگه و میشی یکی دیگه و ... اون وقته که اونی که توی آینه واستاده برات میشه غریبه ...

توی این شیش هفت ماه هیچی تغییر نکرد ... انگار همین دیروز بود . یه دفه دیگه دلم نخواست بنویسم. همین چند دقیقه پیش بود.... یه دفعه دلم خواست بنویسم ... دنیا عشقیه دیگه ... عشقیه ٬ یعنی هر کی هر کاری بخواد میکنه ... عشق یعنی هر کاری خواستی بکن بعد هم برو ... مگه نه ؟ ...

ببینمت ! با اون وقتا فقط یه ته ریش فرق کردی ... این چیه دهنت ؟ به به سیگارم که میکشی ... اگه قول بدی ترکش کنی برات یه شیشه شور هدیه میخرم که دنیای شیشه ایت رو پاک کنی ... خوش به حالت. کاشکی دنیای ما هم با یه شیشه شور پاک میشد. فیس فیس ... به همین راحتی ...

 


   1      2      3      4    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 34641


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
مرد تنها ، فقط با تصور یه تصویر توی آیینه ذهنش داره زندگی میکنه. محیط کاملا قهوه ای. مخاطب مرد توی آینه که هیچ وقت حرف نمیزنه. زندگی مرد توی آینه به یه لامپ توالت بستگی داره. خاموش بشه میمیره ....
شناسنامه کامل من...