من و مرد در آینه
  
 
 
دی 1386
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30          
 
آرشیو

آموزش آنلاین فارکس Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
چهارشنبه 5 دی 1386
عشقی ...

بعضی وقتا میخوای خودت باشی. خودت رو دوست داری٬ کلی با خودت حال میکنی. گاهی هم میخوای خودت نباشی. دلت از ته دل میخواد که یکی دیگه باشه ... هر کسی جز خودت. اون وقته که میری توی یه قالب دیگه و میشی یکی دیگه و ... اون وقته که اونی که توی آینه واستاده برات میشه غریبه ...

توی این شیش هفت ماه هیچی تغییر نکرد ... انگار همین دیروز بود . یه دفه دیگه دلم نخواست بنویسم. همین چند دقیقه پیش بود.... یه دفعه دلم خواست بنویسم ... دنیا عشقیه دیگه ... عشقیه ٬ یعنی هر کی هر کاری بخواد میکنه ... عشق یعنی هر کاری خواستی بکن بعد هم برو ... مگه نه ؟ ...

ببینمت ! با اون وقتا فقط یه ته ریش فرق کردی ... این چیه دهنت ؟ به به سیگارم که میکشی ... اگه قول بدی ترکش کنی برات یه شیشه شور هدیه میخرم که دنیای شیشه ایت رو پاک کنی ... خوش به حالت. کاشکی دنیای ما هم با یه شیشه شور پاک میشد. فیس فیس ... به همین راحتی ...

 


 
پنجشنبه 3 خرداد 1386
شهر زیبای امید و بودن

 


الهه ، باور کن این قشنگ ترین و تاثیرگذارترین شعریه که تا حالا گفتی . زلزله ای بود که ساختار ذهنم رو ریخت به هم . بی نهایت زیباست ...........

(( همه چیز دست خداست و فقط اون میدونه چیکار کنه ...
تو میتونی موفق بشی
باور کن
من بهت قول میدم
میدونی چطور !
خوب اولین راه و کار که شاید به نظر سخت ترینش باشه
عوض کردن نحوه فکرت در مورد مشکلته
حالااگر دوست داری فکرت رو تغییر بدی تا موفق بشی
من بهت کمک میکنم و انرژی مثبت برای رسیدن به امید داشتن و بودن میدم
میدونم عادت کردی
مهم نقص عضو ادم ها نیست
مهم اینه که تو مغزت و فکرت سالمه.......
میدونی تو برای این مشکلاتی که همیشه ذهنت رو مثل خوره ازار میده و میداده
به قول خودت
خودت رو عادت دادی و توی این عادت حس کردی عاشق هستی
و قلبت رنجیده
ولی اگر کمک کنی و فکرت رو تغییر بدی
میتونی دوباره چیزهایی رو بهش میگی عادت تغییر بدی
و حتی طعم عشق واقعی رو بچشی
فکر کن ......
و هر وقت دلت گرفت و حس کردی دوست داری با کسی صحبت کنی
با من میتونی حرف بزنی
شاید نتونم باری از دوشت بردارم
اما شنونده خوبی برای درد دلت خواهم بود
در ضمن تو اهل هنری و میدونی اگر رنگی رو تغییر بدی
سایه روشن اون هم تغییر میکنه
فقط باید کمی رنگها رو تغییر داد به همین سادگی .........
برو امیدوارم روز خوبی در پیش داشته باشی
امیدوارم خیلی بهتر و پر روحیه تر بشی
شاد باشی و همیشه سلامت و خندان ))


 
پنجشنبه 20 اردیبهشت 1386
در آغوش باد

نیگاش کن ترو خدا .... باز مبهوت واستاده داره منو نیگا میکنه .... خوب شد نه ؟ .... اینجوری هم میتونم کل هیکل بی ریختت رو ببینم ٬ هم خونه بزرگتر شد. .... تو هم از اون توالت اومدی بیرون ... چرا آقاهه این جوری برخورد کرد ؟ ..... یه جوری انگار دیوونم ... مگه چیه ؟ گیریم یکی بخواد ۸ متر و نیم دیوار سالن خونش رو آیینه کنه .... بهش میگن دیوونه ؟ ... ولی خیلی باحال شداااا .... جون میده واسه تمرین تآتر ... به قول دوستم خیلی سالن کم دراز بود حالا دراز ترم شد ...

ته سالن میشینم جای همیشگیم روی سنگای سفید و بی روح .... کنار پنجره ٬‌رو به کوه ... صدای نفسام رو میشنوم .... حتی صدای خوردن نور خورشید به کف سالن ... همه چیز سکون داره ... حتی هوای گندیده و سنگینی که اگه مجبور نبود بره توی ریه هات ازجاش تکون نمیخورد. پرده ای روی پنجره ها نیست.... انگار نشستی وسط آسمون .... این حالت نفسم رو تنگ میکنه ... با باز شدن پنجره کلی چیز هجوم میاره تو .... صدای خیابون ٬ پرنده ها ٬‌مردم ٬ باد ... یه باد گنده خودشو میندازه از پنجره تو ... انگار منتظر بود .... چشمام رو میبندم ... میذارم خوب صورتم رو لمس کنه .... توی موهام میپیچه و اونا رو از روی شونه هام بلند میکنه ... با یه نفس عمیق تا ته ریه هام میره و انگار قلبم رو تازه میکنه ... هوای بهار ..... بی اراده سرم به عقب میره .... چند قدم میرم عقب تر و دستام رو باز میکنم و باد رو در آغوش میگیرم ... لباسم رو در میارم تا باد همه تنم رو بپوشونه ....

توی عشق و حال خودم بودم که یه صدا از پشت سر به خودم آورد .... « چیکار داری میکنی !!!! » انقدر تو هوای خودم بودم که نفهمیدم دوستم اومده تو .... « این چه اوضاعیه !!!‌ ٬ چرا لخت شدی !!! » .... آخه داشت باد میومد ٬ خیلی حال داشت .... «‌ فکر کردی تایتانیک شدی !!! ٬ سرما میخوریا .... بیا ببین چی برات آوردم ........ »

اون داشت با شور و شوق حرف میزد و من هنوز گوشم به باد بود و روحم به تازگی بهار .... آروم باد رو بوسیدم و لباسام رو پوشیدم .....

پ.ن - این قسمت از خونه ما مشرف نداره ... میشه راحت هر کاری بخوای بکنی ....

 پ.ن ۲ - پنجره خونه ما از سقف تا زمینه .. انقدر کوچیک نیست ...


 
جمعه 14 اردیبهشت 1386
نرگس

 

زیبا ترین نوشته چیزیه که از قلب کسی بیرون میاد و وقتی زیبا تر میشه که اون طرف یه عزیز باشه . میتونم به جرات بگم چیزی که تونست بعد از چندین روز شاید هم چندین ماه لبخندی از قلبم به لبم بیاره این نظر بود که نرگس عزیز برام نوشت. مخصوصا جمله آخرش . عاشق این نوشته ام ....

{{ بی نهایت خسته ام، انگار کوهی روی من نشسته است. دلم می خواست زودتر برایت می نوشتم اما خستگی نمی گذاشت.
دو شب پیش داستان «سه سه» را می خواندم، پسر ۵ ساله ای که یک بار تصمیم گرفت خودکشی کند،‌ و نکرد تنها برای پیرمردی که به جای پدرش دوستش داشت. نمی دانم چرا بعد خواندن کتاب اشک هایم سرازیر شدند، شاید برای مرگ پیرمرد و زنده ماندن سه سه...
گاهی آدم ها نمی خواهند ادامه بدهند، ترجیح می دهند بمیرند. می فهمم. گاهی این تصمیم به زخمی می انجامد و ادامه باید داد. می دانی درد تصویر خوبی است،‌ یادم می ماند زنده ام و رنچ می کشم. تو خواسته بودی چیزهایی را تغییر دهی. تغییر هم رنج دارد، رنجی بسی بزرگتر از زخمی که بر دستت است. تمام تن آدم زخم برمی دارد، روح آدم، زنگارها تکه تکه کنده می شوند، جای‌شان خشک می‌شود و چیزی شاید مرهم می‌شود که نگندند، چیزی مثل امید به دیگرگون شدن... گاهی هم زخم‌ها می‌گندند، و تو آن‌ها را درمان باید کردن... تو می‌توانی حتا اگر لامپ آینه توالت خاموش‌ شود، می‌مانی... بنویس چیزی میان این واژه‌ها بوی زندگی می‌دهد... }}

نرگس عزیز نمیدونی با این نوشتت چیکار کردی ! کاشکی آلمان نبودی و میدیدمت !

 


 
چهارشنبه 5 اردیبهشت 1386
بال پروازم را شکستند ...

 

خوب ... چی شد ؟ ... هیچی ٬ فقط چند تا بخیه ٬ دو هفته بیمارستان ٬ یه پرونده مسخره ٬ بی حسی جالب کف دست ٬ سوزش وحشتناک جای بخیه که قراره چند وقت دیگه بکشن ... همه چی خراب شد .

حماقت پسر همسایه که همیشه از پنجره توی اتاقم رو دید میزنه ٬ رابین هود بازی باباش ٬ پوسیده بودن در که زود شکست ٬ آشنایی همسایه با کمک های اولیه ٬ ... ٬ .... ٬ .... همه دنیا انگار دست به دست هم نمیذارن من راحت بشم . آدم های احمق ...

امروز صبح از بیمارستان آزاد شدم ... به اولین کسی که گفتم نرگس بود ... مثل خودمه ٬ سختی زیاد کشیده ... میگن نباید تنها باشم ٬ انگار خودم میخوام تنها باشم ... یکی از دوستام اومده پیشم ... هنوز سرگیجه دارم و ضعف. همش خوابم میاد. . . خودم هم نمیدونم چرا مینویسم ؟ سیمین میگه خود نماییه ولی من نمیخوام خود نمایی کنم ! میگه اگه واقعا میخواستی این کار رو بکنی چرا جار زدی ؟ چرا اینجا نوشتی ؟ ... نمیدونم ... هرچی بود برای خود نمایی نبود .

باز هم من رو کشوندن قاطی خودشون توی لجن زار ... چی میشد بذارین برم ؟ ... مگه من چقدر تحمل دارم ؟

دکتر میگه خودت رو پیدا کن ... :)) برو بابا ... من خودم رو توی آیینه هم نمیشناسم ... خودت رو پیدا کن ... :| ...

باز هم سلام آیینه کثیف و خاکی ... اون کیه توی تو ؟ آدم جدید آوردی ؟ ... آها یادم نبود ٬ قبلیه رو کشتم ... این رو هم ...

چرا بارون نمیاد ؟‌!!!  .....

 پ.ن.           وقتی توی بد ترین حالت عمرت داری از سرگیجه و حالت تهوع و کلافگی میمیری٬ یه صدایی هم توی گوشت مثل صدای موج نوسانی داره میپیچه ٬‌همه چیز داره محو میشه ٬ اون وقت یه صدای بلند تکونت میده ٬‌فکر میکنی این هم از عوارضشه. بر میگردی سمت در و یه هیکل میبینی که واستاده داره با تعجب نیگات میکنه . عزراییله ؟ پس چرا انقدر زشته ؟ عزراییل هم مگه پیژامه و زیر پوش میپوشه ؟ ... و قبل از اینکه بفهمی این عزراییل همسایه روبروییته ٬ به جای اینکه کار مفیدی بکنه میزنه زیر گوشت که جمع جمیع احوالت کامل بشه. بعد هم برای اینکه خونت بند بیاد ساعدت رو میزاره زیر زانوش و ۲۰۰ کیلو عظمت رو میندازه روش. اون موقع هستش که نه به خاطر خون ریزی بلکه به خاطر درد بیهوش میشی. بعد هم بهت میگن که باید ازش ممنون باشی. هنوز هم از ریختش که فکر میکنه بزرگترین قهرمان دنیاست حالم به هم میخوره. عوضی . اگه ۵ دقیقه دیر تر رسیده بود الان داشتم با بابام تو جهنم یه قل دو قل بازی میکردیم . حیف شد .. .

 


 
یکشنبه 26 فروردین 1386
آزادی

 

بازم تویی لعنتی ... ! روی این لبه نازک هم دست از سرم بر نمیداری ؟ ... نمیدونستم روی تیغ هم هستی ... خستم ... میفهمی که ؟ ... ببین دیگه هیچ جونی برای بلند شدن هم ندارم ... میفهمی که ؟ ... میدونی همه آینده آدم خراب بشه یعنی چی ؟ میدونی وقتی تنها امیدت رو برای اینکه بتونی دوباره دویدن رو تجربه کنی از دست بدی یعنی چی ؟ ... میدونی از دست دادن یه عشق دیگه یعنی چی ؟ ... میدونی اخراج شدن به خاطر دعوا با یه استاد احمق دیوونه یعنی چی ؟ ... میدونی تنهایی چند روز با کسی حرف نزدن یعنی چی ؟ ... میدونی دو روز غذا نخوردن و نخوابیدن یعنی چی ؟ ... دارم تموم میشم ... میفهمی که ؟ ... اصلا میفهمی هیچ کس رو توی دنیا نداشتن یعنی چی ؟‌ به مولا اگه بفهمی ... آخه مگه چشم خدا خوابه ؟ ... خدایا چقدر ازت خواستم من رو ببری ؟ خودت که سختی نکشیدی ،‌چه میدونی من چی میگم ؟ وقتی یه آدم میگه دیگه نمیتونم ، به خودت قسم راست میگه ... میفهمی که ؟

نمیدونم چی میشه یه دفعه آدم رو از خوشبختی کامل میکشونن به لجن زار ، مردابی که هیچ راهی برای خارج شدن نداره. تنها امیدم برای اینکه پام خوب بشه اساسا اشتباه احمقانه یه دکتر بوده، چهار سال بد بختی توی دانشگاه ، ترم آخر به خاطر اینکه با یه استاد دیوونه دعوات میشه اخراجت میکنن و به جای لیسانس یه فوق دیپلم ... مساجر حجره با داد و بیداد میخواد زود تر از موعد تخلیه کنه و پولش رو میخواد ، دیگه نه پولی درمیاد و نه امیدی و نه ... میفهمی که ؟ ... دختری که این همه تو این مدت کم بهش دل خوش کرده بودم خیلی راحت میگه : خسته شدم ! ... راحت تر از اون هم رفت ! ... میفهمی که ؟ ... حتی کسی نیست که به این حرفام گوش کنه ، نه خوانواده ای نه هم زبونی ، نه دوستی ... خیلی سخته بفهمی کسایی که فکر میکردی دوستت هستن فقط برای این باهات باشن که از خونت استفاده کنن. وقتی هم که میگی دیگه دختری رو به عنوان مدل نقاشی ! نیارن خونت همشون ترکت کنن... میفهمی که ؟ ... اون وقت دیگه عادیه که ۵-۶ روز تنها توی خونه باشی و با هیچ کس حرف نزنی ... دیشب میخواستم برم ولی گفتم آخرین طلوع این خورشید بدبخت رو ببینم بعد برم . باز روی همون سنگهای سرد و خیس از بارون دیشب که از پنجره میپاشید توی خونه ... طلوع رو از پنجره های شرقی این نیم دایره مسخره دیدم ... زیبا نبود . هیجان انگیز هم نبود ... دیگه دلم براش تنگ نمیشه .

میگن فقط اولش یککم میسوزه ... فرقی نمیکنه ، این همه سوختیم این هم روش ... فکر نکنم تا شب کسی بتونه بیاد اینجا. کلی سرکار گذاشتم جماعت بیکار رو ... خدا کنه ازم چیزی به دل نگیرن . اینجا هم خوب بود ، باحال بود.  ولی شما رو به خدا دیگه وقتی یکی براتون چند بار pm میذاره : سلام ، فقط یه بار بگین علیک سلام . شاید اون بد بخت فقط دنبال همین قدر امید از زندگیه که یکی بهش جواب سلام میده ... ما که رفتیم ،‌ برای بقیه آدم ها بخشنده باشین و وقتی صد بار عذر خواهی کردن بیخیالشون بشین و دوباره باهاش دوست باشین. 

میخوام آخرین چیزی که میبینم ... مهم نیست  ،‌آسمون بهتره ..

امید وارم بتونم بازم ببینمتون.

...

 


 
پنجشنبه 24 اسفند 1385
من ... کیستم ؟ !!

تازه دارم میفهمم آدم خودش باشه چقدر سخته ! یعنی وقتی توی آینه نگاه میکنه خودش رو ببینه ٬ نه یکی دیگه ٬ یه غریبه ... ولی من هنوز هم دوست دارم باهاش حرف بزنم !

ببین آقای محترم ! تو دیگه تو نیستی ٬ تو من هستی یعنی من تو هستم ! لطفا هرچی من میگم تکرار نکن! خوب برای اینکه مطمان بشی یه آزمایش میکنیم ! من میزنم توی گوش خودم ٬ اگه صورت تو هم سرخ شد یعنی تو من هستی ٬ اگه نشد یعنی تو من نیستی. ........... دیوونه گفتم من میزنم ٬ تو چرا زدی ؟ من میزنم تو نیگا کن ! .......... داری کفرم رو در میاری ! فکر نمیکردم انقدر احمق باشی !

خوب حالا من کی هستم ! جواب بسیار سختیه ! اسمم رو نمیگم چون ممکنه مسخره کنین ! در مورد خانوادم هرچی گفتم راست بود جز اینکه تا حالا ازدواج نکردم ! اون ماجرای سیدی و اینا حقیقت داشت و تا خاستگاری هم کشید ولی با دیوونه بازی که من اونجا در آوردم باید خیلی از دخترشون سیر شده باشن که میدادنش به من ! در مورد رشته دانشگاهیم دروغ نگفتم ٬ در مورد اون دختری که دوستش داشتم هم دروغ نگفتم ٬ فقط مشکل من این بود که اون قبل از اینکه بیاد دانشگاه با پسر عموش نامزد کرده بود ! شاگرد اول هم نیستم٬ همیشه با ۱۲ - ۱۳ پاس کردم و یه ترم هم مشروط شدم.

پدرم نقاشی رو حرام میدونست ! نمیدونم چرا ! از بچگی اگه میفهمید ما نقاشی کردیم به بدترین وضعیت ممکن تنبیه میکرد ! این باعث شد من عاشق نقاشی بشم. از هر چیزی نقاشی میکردم. هنوز هم میکنم. بزرگترین عشق من نقاشی از آدم هاست. برای این عشق هم بهای زیادی دادم. بهترین دوستام دانشجوهای دانشکده هنر هستن. آدم هایی که انقدر توی این کار فرو رفتن که هیچ چیزی براشون مهم نیست جز نقاشی. یه بار یکیشون حاضر شد وسط کارگاه لخت بشه و فیگور بگیره تا بقیه ازش طرح بزنن! کار کمی نیست ! جلوی اون همه دختر و پسر که هم کلاسیت هستن و آبرو داری و ...  کاملا لخت بشی و بقیه هم انگار که یه مجسمه جلوشونه ازت طرح بزنن. اونا کسایی هستن که اصلا نگاه نمیکنن تو چطور هستی یا چطور بودی٬ تو رو برای خودت و روحت میخوان!  خیلی جدی قصد دارم برای فوق برم هنر بخونم. چه رشته ای مهم نیست ٬ فقط میخوام بین اونا باشم. چگوارا هم ترکیبی بود از ظاهر یکی از دوستام به اسم ایمان و یکی از نقش های خودم.

توی یه آپارتمان زندگی میکنم. گاهی چند تا از همون بچه های هنر میان پیشم و اگه بشه چند وقت پیشم میمونن که تنها نباشم. گاهی هم با خودشون مدل برای نقاشی میارن که یه بار نزدیک بود کار دستمون بده !

از لطف پدرم که میخواست روی پشت بوم به خاطر اینکه شیلنگ کولر رو پاره کرده بودم با دستای بزرگش حسابی نوازشم کنه ٬ از ترس اون نوازش ها نفهمیدم کدوم طرف فرار کنم و از اون بالا افتادم پایین. یکی از پاهام انقدر آسیب دیده بود که هیچ وقت خوب نشد و مجبور شدم برای همیشه همراهی داشته باشم به اسم عصا ! از این اسم متنفرم ! این بود که  من چیزی به نام اعتماد به نفس رو گم کردم٬ از بقیه جدا شدم و مورد تمسخر قرار گرفتم. هیچ کس من رو نمی پذیرفت. از خودم بدم میومد و هیچ وقت نخواستم خودم باشم. هنوز هم نمیخوام. این قضیه با مسخره شدن اسمی که باز هم پدرم برام انتخاب کرده بود ! همراه شد و نتیجه این شد که میبینین. هنوز هم دوستام فکر میکنن اسم من امیرعلی هستش. حق دارم عاشق پدرم باشم و هر شب براش فاتحه بفرستم ؟!!!

فکر کنم همه چیز رو گفتم ! باور کنین خیلی سخت بود. اگه باز هم چیزی هست که باید بگم بگین . اینا اسرار بود که دیگه نمیخوام ازشون فرار کنم.

کسی راهی برای خواب ندیدن سراغ نداره ؟

 


 
پنجشنبه 17 اسفند 1385
دلقک های من مردند ٬ دیگر من ماندم و خودم ...

نمیدونم چه مرگم شده . دارم دیوونه میشم. مغزم اصلا کار نمیکنه ... انگار یه چیزی نشسته روی سرم و داره سنگینی میکنه . تمام ذهنم خالی شده ! ازهمه بدتر اینکه از هیچ کدوم از شخصیتهای ذهنی که ساخته بودمشون نمیتونم استفاده کنم ! همشون دارن لو میرن چون دیگه یادم نمیاد هر کدوم چه جوری بودن . مغزم داره پوک میشه ! دیگه نمیخوام شخصیت پردازی کنم. نمیخوام دروغ بگم . نمیخوام کسی رو بذارم سر کار.

میخوام برگردم . میخوام خودم باشم ! یک نفر . باورتون میشه از وقتی فقط خودم هستم ( سه  - چهار روزه )‌ تازه دارم خودم رو کشف میکنم. تا حالا از خودم فرار میکردم و پشت نقابهای مختلف خودم رو پنهون میکردم . دیگه خود واقعیم رو گم کرده بودم. حالا تازه دارم خودم رو میبینم.

میخوام برگردم و به کمک نیاز دارم . لطفا کمکم کنین و تنهام نذارین. اگه تنها بمونم باز برمیگردم و چهره پردازی میکنم و نقش بازی میکنم. من هیچ وقت نتونستم باور کنم که با  چهره واقعیم میتونم با دیگران ارتباط برقرار کنم. من به کمکتون نیاز دارم. باز هم دوست ندارم شناخته بشم و یا از نزدیک با کسی آشنا بشم. فقط میخوام تنها نباشم. همین.

تا حالا حدود دوازده تا نقش رو بازی میکردم. گاهی در یک زمان جای چهار یا پنج نفر هم زمان با چهار پنج نفر چت میکردم. این کار برام لذت بخش بود و میتونستم از واقعیت تلخ خودم بودن بیرون بیام. کارایی که دوست داشتم بکنم یا شخصیتهایی که دوست داشتم داشته باشم رو بازی میکردم. این وسط کارایی مثل هک و ترسوندن دیگران باعث میشد احساس قدرت کنم. من از خودم هیچ اعتماد به نفسی ندارم و همیشه ضعیف بودم ولی پشت نقابهای دیگه خوب بودم !

نمیدونم چرا دیگه نمیتونم نقش بازی کنم. شاید دیگه نمیخوام . دیگه خسته شدم !  

هرچی بودم و هر کاری کردم دیگه نمیخوام ادامه بدم چون مغزم داره میترکه ٬ چون پشیمونم و میخوام خودم باشم. باز هم میگم ازتون میخوام که تنهام نذارین. من صادقانه میخوام باز هم اینجا ادامه بدم چون نمیخوام تنها باشم. دارم خودم رو پیدا میکنم ولی اگه تنها باشم نمیتونم !


 
سه شنبه 8 اسفند 1385
جایی دیگر ...

 

کوله بارم را بر دوش گذاشتم و در منزلی دیگر سکنی گزیدم. آیا دیگر خواهی یافت مرا در تو در توی این کوچه های تنگ و تاریک و کثیف ! شاید گوشه دیواری نیمه فروریخته یافتی مرا که در جامه گدایان کنار سگی خفته ام! خدا را نیازار مرا ٬ بگذار رهگذران بیاندیشند که این گونه ام و این من هستم ! نقابم را برندار و برو !

 

من کی هستم ؟ نمیدونم ! برام اهمیتی نداره. برای هیچ کس اهمیتی نداره .
هیچ وقت باورم نشد اسمی که توی شناسنامه دارم مال منه ، همیشه خندم میگرفت . وقتی جلوی آینه می ایستم نمیدونم اون که توی آینه هست کیه !
اون هم نمیدونه من کی هستم ! گاهی طغیان میکنه و آینه رو میشکنه. گاهی نمیشه جلوش رو گرفت !

راستی ! همه نقاشیای اینجا مال خودم بود ! چگوارا هم یه جنبه وجودی خودم بود . :)‌

بدرود ...


 


 
پنجشنبه 26 بهمن 1385
زندگی .... چی ؟

تو خیلی بد بختی ٬ میدونی ؟ !! از صبح تا شب تنها کارت اینه که هر کاری من میکنم تو هم بکنی . اگه ادای یه آدم حسابی رو در میاوردی باز میشد یه کاریش کرد ... ببین اگه بخوای میتونی بری یه آدم جدید پیدا کنیااا ٬ من دیگه لازمت ندارم .... اصلا از خودم هم دیگه بدم میاد چه برسه به تو که تصویری .... نمیخوای ؟ به جهنم که نمیخوای .... همین جا بمون تا بپوسی .... بی لیاقت .....

زندگی .... چیه ..... برای چی زندگی میکنیم ؟ امید من توی زندگی چیه ؟ .... خونواده ؟ ( ندارم ) عشق ؟ ( ازش حد بگیری به صفر میل میکنه ٬ مساحت زیر نمودار مبهم و غ.ق.ق )‌ سرگرمی ؟ ( واژه مورد نظر در شبکه مغزی شما وجود ندارد )‌ دل خوشی ؟ (‌ ها ؟ )‌ دوست ؟‌ (‌ یه جسد متحرک که گاهی ازش یه صداهایی در میاد ! ارزش زندگی به خاطر اون به عنوان خطای دستگاهی از نمودار زندگی حذف میشه ! )‌ آینده ؟‌ ( سنگینی کوله بار گذشته خرابش کرده ! )‌ کار ؟ (‌ نیازی نیست )‌ علم ؟ !!!‌ (‌ کیلو چنده ؟ ) کمک به دیگران ؟ (‌ یککم برای انگیزه زندگی زیادی رابین هودیه ! )‌ دین و ایمون و خدا و ... ( وارد مثائل حساس و خطر ناک نشیم بهتره ! )‌ ..... پس چی ؟ هیچی ....

خب حالا به این نتیجه میرسیم که انگیزه ای برای زندگی ندارم ! چه غلطی بکنم ؟ افسرده بشم ؟ (‌هستم ٬‌بودم ٬ خواهم بود ! ) دیوونه بشم ؟ (‌ کم کم اونم میشم ! )‌ ..... میشه خود کشی هم کرد ..... جیگرش رو نداری ! تازه خودت رو بکشی که چی ؟ کلی خونه و زندگی رو به گند بکشی و کلی آدم رو زابه راه خودت بکنی که خیر سرت نمیخواستی زندگی کنی ؟!! تازه بعدش هم میان این چگوارای بدبخت رو به جرم قتل میبرن ... درست حسابی که نمیتونه حرف بزنه محکوم میشه و  .... خر بیار باقالی بار کن ! اون وقت اون دنیا به جای روزی یه بار روزی دوبار سرب داغ میریزن اونجات ! یکی برای خود کشی یکی برای کشتن بیگناه چگی ! این چگی هم الکی الکی میره بهشت ! از صبح تا شب از حوریا پورتری میکشه ! عقلش نمیرسه کار دیگه ای هم میشه کرد که ! همین یه کار رو بلده !

آگهی شماره ۲ :

فوری فوری ..............

به یک یا چند انگیزه قوی٬ نیمه قوی یا حتی ضعیف!  برای ادامه حیات نکبت بار دنیوی نیاز مندیم .

اگه انگیزه به ذهنتون نمیرسه ٬ راه حل بی انگیزه زندگی کردن رو بگین !

با سپاس ....

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 10128


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
مرد تنها ، فقط با تصور یه تصویر توی آیینه ذهنش داره زندگی میکنه. محیط کاملا قهوه ای. مخاطب مرد توی آینه که هیچ وقت حرف نمیزنه. زندگی مرد توی آینه به یه لامپ توالت بستگی داره. خاموش بشه میمیره ....
شناسنامه کامل من...